سفر نامه ابر

روز ششم

این پیرمرد را دوست دارم! لبخندش ، خستگی اش ، اخمش ، نمازش ، اصلا همه چیزش عاشقانه است ! وقتهایی که مرا می بوسد و می خندد ، میان این همه التهاب بی اختیار لبخند می زنم.

امشب که حبیب به خیمه ها بازگشت و قصه  ی امروزش را تعریف کرد ، بابا گفت : " لا حول و لا قوه الا با الله "......بعد ، از عمه شنیدم که حبیب به سراغ طایفه ای از بنی اسد رفته و نود نفر برای یاری پدرم حاضر شده  اند ، اما یک وادی مانده به کربلا ، عمر سعد با چهارصد نفر راهشان را سد کرده اند و پراکنده شان کرده اند!

کاش می دانستم چرا بابای من نیاز به یاری دارد؟

چرا بعضی ها نمی خواهند کسی به یاری بابا بیاید ؟

چرا می خواهند تنها باشد بابای خوبم؟

می تواند روی من هم حساب کند.......

 

( سید حسین متولیان )

سفرنامه ابر

روز پنجم

امروز " حبیب " پشت خیمه ی ما ایستاده بود و با مرد تازه واردی که " عامر بن ابی سلامه " صدایش می کرد ، سخن می گفت . آهسته و آرام ! ولی من شنیدم.

بحث از این بود که " عبید ا... بن زیاد " عده ای را مأمور کرده تا نگذارند کسی به ما ملحق شود و "عامر " به زحمت خودش را به ما رسانده تا کنار بابایم باشد و کمکمان کند.

نمی دانم این عبیدا.... کیست ؟ ولی نامش مهربان نیست !

سیاه است ! تاریک است !

انگار که سالهاست می شناسمش. انگار که سالهاست با من و بابا و عمو و برادرانم دشمنی دارد.

( سید حسین متولیان )

سفر نامه ابر

روز چهارم

همه چیز ملتهب است ....نمی دانم چرا؟عجیب است این روزها بیشتر از تمام عمر شش ماهه ام تشنه می شوم. بی دلیل بغض می کنم ٬بی علت اشک می ریزم وتنها همدمم شده است رقیه که همیشه برای تکان دادن گهواره ام پیشدستی می کند. اما با این همه ٬ هر بار عمویم عباس و عمه ام زینب را می بینم ٬ آرام می شوم. امروز در میان حرفهای عمو شنیدم که گفت :۱۳هزار نفر در راهند. من از مهمان بدم نمی آید٬اما نمی دانم چرا این مهمانان را دوست ندارم....

 

(سید حسین متولیان)

سفر نامه ابر

روز سوم

درست است که این سرزمین اندکی پریشانم می کند ٬اما فکر می کنم اینجا را دوست دارم .هم از رودخانه ای که عمو می گوید فرات است خوشم می آید ٬هم از نخلستانهایی که اطراف رودخانه را پوشانده اند....

فکر می کنم اگر کمی بزرگتر شوم و بتوانم روی پای خود بدوم٬با رقیه و عبدالله و سایر کودکان می توانم میان نخلستانها بازی کنم.بابا هم حتماً علاقه مرا فهمیده! بین خودمان بماند ٬امروز بابا به شصت هزار درهم این سرزمین را از اهالی اش خرید.هنوز نرسیده یک لشکر مهمان برایمان آمده.برادرم علی بزرگ می گوید: چهار هزار نفرند و از کوفه آمده اند....

آنقدر زیادند که فکر می کنم برای سیراب کردنشان باید همه رود خانه را بدهم....

 

(سید حسین متولیان)

سفرنامه ابر

روز دوم

با ایستادن شتر از خواب بیدار شدم!قلب کوچکم عجیب تند می زند !بابا پرسید اینجا کجاست؟

کسی گفت: " غاضریه " . دیگری گفت : "شاطی الفرات " . آن یکی گفت : نی نوا....

بابا دنبال اسم دیگری بود انگار !

کسی گفت : "کربلا "

نمی دانم چرا بابای خوبم آه کشید و گفت : " خداوندا به تو پناه می برم از سختی و بلا "

و من پیش از همه فهمیدم که رسیده ایم.

 

 

(سید حسین متولیان)

ششمین سوال برای تفکر بهتر تو (پاسخ)

به اول محرم که نزدیک می شویم،اولین چیزی که ذهن ها را مشغول می کند،عطش است و دومین آن آتش.

این روزها شمریان بحث از کشتن و میکنند و عاشقان دم از وعده دیدار می زنند.

در ششمین سوال برای تفکر بهتر تو،بحث ما در این بود که چرا محیط اطراف آتش می لرزد؟

از آنجاکه پاسخ ارائه شده توسط همکار محترم خانم معظمی کامل بود،متن پاسخ ایشان را برای نقد خدمت شما عزیزان قرار می دهم.

"در حقیقت علت اصلی لرزش در اطراف آتش جابه جا شدن هوای گرم و سرد اطراف  شعله است .هوایی که به شعله نزدیکتر است گرمتر می باشد و هوایی که از شعله دورتر است ، سردتر می باشد.به همین دلیل این دو توده هوا به علت اختلاف چگالی که پیدا می کنند جای خود را با هم عوض می کنند و این جابه جایی هوا باعث ایجاد  لرزش هوا در اطراف شعله می شود.

هنگام بنزین زدن هم همین حالت اتفاق می افتد.با این تفاوت که علت گرم و سرد شدن هوای اطراف باک بنزین این است که نقطه تبخیر بنزین پایین است و در دمای معمولی هم می پرد و به عبارتی به نقطه جوش می رسد.اما گرمای لازم برای رسیدن به نقطه جوش را از هوای اطراف می گیرد.پس هوای اطراف سرد می شود
و جای خود را با هوای دورتر از باک که دمایش بالاتر است عوض می کند.این جابه جایی باعث ایجاد لرزش می شود."
اگر هریک از دوستان و خوانندگان در مورد این موضوع نظری دارند خوشحال می شوم نظر خود را در این زمینه بیان کنند.

راستی این روزها،اشک ها از پشت آتش گریان تر به نظر می رسد...

سفر نامه ابر

 روز اول

همه کودکان سفر را دوست دارند،من هم.

امروز اولین روز محرم است واین اولین محرمی است که می بینم ! در همین شش ماهگی ام چیزهای زیادی آموخته ام. 

هر چه باشد سفر انسان را می سازد .روزهاست که در سفریم .از مکه راهی شده ایم و مقصدمان کوفه است.همه ی همسفران مهربانمان را دوست دارم.

 از بابا و عمو گرفته تا برادرانم. از زنان و دختران گرفته تا حبیب و دیگر یاران.راستش را بخواهی گاهی بر سر تکان دادن گهواره ام با هم رقابت می کنند و من خوب می دانم که در میان بهترین انسانهای زمین زندگی می کنم. فقط نمی دانم چرا امروز اینقدر حال غریبی دارم و لبخند به لبم نمی آید...؟

 

 

(سید حسین متولیان)

نجوم  و تنجیم

شناخت آسمان و پی بردن به رازهای آفرینش آن از ابتدای خلقت انسان همواره مورد توجه اش بوده است و از آنجایی که دست یافتن به این بخش از طبیعت تقریباًبرایش غیر ممکن بود،آسمان و ستارگانش همیشه به صورت یک راز و انگیزه ای برای جستجوی بیشتر بوده است.از طرفی چون انسانهای اولیه هیچ تقویم و یا زمان سنجی نداشتند با استفاده از حرکت ستاره ها و خورشید و ماه ُ ، زمان را برای خود تقسیم می کردند و یا برای پیدا کردن راه خود در بیابانها از مسیر اجرام آسمانی استفاده می کردند.رفته رفته میان اتفاقات خوب و بد زندگی شان مثل تولد و مرگ ، جنگ یا پیروزی ، پرباری یا از دست دادن محصولات کشاورزی و آنچه در آسمان می دیدند ، ارتباطی که پایه علمی هم نداشت برقرار شد. از این جا بود که اختر گویی یا تنجیم رواج پیدا کرد.

لازم است بدانید که بین علم نجوم و اختر گویی هیچ ارتباطی وجود ندارد و آنچه که در این قسمت می خوانید مربوط به علم ستاره شناسی است.پس در یک تعریف کلی از نجوم می توانیم بگوییم نجوم علمی است که به شناخت آسمان و هر چیزی که در آن وجود دارد، می پردازد و کلیه قوانین حاکم بر این قسمت از طبیعت هم کاملاً علمی و بر اساس اصول ریاضیات،فیزیک،شیمی و زیست شناسی بیان می شوند.

علم نجوم شامل دو قسمت است : 1)شناخت ستاره ها و سیارات و بررسی حرکت آنها .....که به اختر فیزیک معروف است.

      

 2)مطالعه تولد و سرانجام عالم ، تعیین سن عالم و نحوه حرکت کهکشانها......که کیهان شناسی نامیده می شود.

آنچه در ابتدای یادگیری نجوم اهمیت دارد ، مطالعه و شناخت قسمتهای مختلف آسمان و افزایش دانش علمی شماست.پس به یاد داشته باشید که اگر می خواهید با این علم آشنا شوید نیازی به خرید تلسکوپ و دوربین نجومی ندارید.کافیست چشمانتان عاشق دیدن زیبایی آسمان باشند.

 مطمئن باشید که

 آسمان زیبایی هایش را نشان تان خواهد داد اگر خواهان آن باشید.

یک خبر خوب و یک تشکر ویژه

سلام به همه دوستان عزیزی که کاربر این سایت علمی هستند.از امروز یک قسمت جدید توی این سایت به نام نجوم خواهید دید.

دوست داریم مثل همیشه با نظرات و پیشنهادات خودتان در ارائه مطالب این قسمت به ما کمک کنید.

و من به عنوان نویسنده این مطالب از دوست و همراه همیشگی ام جناب آقای مهندس رجبی ، مدیر این سایت سپاسگزارم که این فضا را در اختیار نوشته های من قرار دادند.

ششمین سوال برای تفکر بهتر تو

یادمه سالها قبل بود که اولین لاستیک کامیون را آتش زدیم.چقدر هم فحش شنیدیم.

اون روزها بچه بودیم و علاقه مند آتش بازی های بزرگ،محیط اطراف آتش حسابی برامون جالب بود.

دو طرف آتش می ایستادیم و همدیگر را دید می زدیم و چه حس قشنگی بود وقتی شناور دیده می شدیم.

اون وقتها یاد گرفتیم هر چه شعله بزرگتر باشه،تکام خوردن محیط اطراف آتش بیشتره.اما بعدا فهمیدیم هرچه آتش گرم تر باشه و دمای شعله آن بالاتر باشه،تکان خوردن شدیدتره.

اون روزها وقتی برای زدن بنزین به پمپ بنزین می رفتیم و پدرهامون بنزین را بی هیچ نگاهی به زمین می ریختند ما فقط به دنبال آتش گرفتن پمپ بودیم به نظرم می تونستیم نظریه خودمون را اونجا به اجرا بگذاریم.

اما یک موضوع باعث خراب شدن نظریاتمون شد،بنزین بدون اینکه آتش بگیره،محیط اطرافش می لرزید!

اما علت چه بود؟چرا محیط اطراف آتش می لرزد و تکان می خورد؟

برای پاسخ به این موضوع اندکی به سوالات زیر دقت کنید:

آیا همه محیط اطراف آتش یکسان گرم می شود؟

به نظر شما جریان همرفتی (بالا رفتن هوای گرم و جایگزینی هوای سرد) در این لرزش موثر است؟

آیا میان این پدیده و سراب رابطه ای وجود دارد؟

چرا هنگام زدن بنزین هم این لرزش را می بینیم؟

ادامه دارد ...

میخواستم بهترین عالم شوی،کاش باور میکردی!

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...

تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم... 

کاش انسانها می دانستند،گاهی کسانی  می خواهند آنها زیباترین عالم باشند و رشد بیابند 

دل شکسته اگر می خرید ، من دارم

آمده بود که خودش را ...

آمده بود که دلش را...

آمده بود که قربانی کند همه تعلقاتش را...

گفته بودند باید همه چیز را قربانی کنی و جلوتر از همه دلت را...

برای همین بود که دل در دست آمده بود...

دلی که بارها پیش از این شکسته بود...

دلی که همین یکی دو روز پیش ریخته بود...

دلی که خیلی سرخود شده بود...

هر روز هر کجا که می خواست می رفت...

هر سمت که  می خواست می چرخید....

هر وقت که میلش می کشید ، برای خودش می گرفت....

سرد می شد....

گرم می شد....

حتی از شما چه پنهان گاهی دلش دچار دل مردگی می شد...

آنقدر که خودش  هم م یدانست دلش مثل پارچه های مانده ، زدگی دارد.....

و آنقدر هی سوخته و سوخته و سوخته که گوشه  هم ندارد.

دلخور می شد...

دلگیر می شد....

و حتی دلش بی اجازه گاهی باز و بسته می شد...

ا زهمه بدتر اینکه دلش یک عالمه صاحب داشت برای خودش....

به هر کس سپرده بودش ....

و خود هم نمی دانست که این یک دل نصفه و نیمه را باید به کدام بغض ، به کدام خنده

به کدام باران ببخشد.....

حالا آمده بود با همه دلش ...

تا رمی کند دلش را...

دل در دست آمده بود تا هفت دور گرد صاحب اصلی بگرداند...

آمده بود برای دلتنگی  دلش بین دو کوه را هروله کند و به عطش روحش زمزم بخوراند...

آمد و دوید و چرخید....

همه جا دنبال خریدار گشت....

ولی دلش مشتری نداشت!

چنین دلی را کسی نمی خرید...

بغض گلویش را گرفته بود...

دلش حالا دیگر آشوب شده بود...

همین طور دلش آمده بود تا زیر گلویش...

انگار بغض قلبی بود که توی گلویش می تپید...

هی  پیش خودش می گفت:

آهای مردم حراج کرده ام احساس خویش را

دل شکسته اگر می خرید من دارم...

نمی دانم توی کدام قطره اشک خوابش برد...

خواب دید که دلش را توی دست گرفته و قربانی اش می کند...

خواب دید که نمی خواهد چنین دلی را...

می خواست اصلا جایی گم و گورش کند...

از خواب پرید...

اما دیگر دلی برایش نمانده بود....

کسی همین حوالی نزدیکی های رگ گردنش دلش را خریده بود....

حالا دیگر می توانست عید را جشن بگیرد....

سید حسین متولیان

برای شکستن هر چیزی کافی است آن را سرد کنید!

محکم، سخت و انعطاف‌پذیر؛ این‌ها واژگانی هستند که معنایشان در حالت کلی به نحوه بیانشان بستگی دارد، مثلا اگر آن‌ها را در توصیف یک چمدان به کار بریم، همگی تقریبا یک معنی می‌دهند. اما وقتی پای خصوصیات فیزیکی مواد مختلف در میان است، این کلمات معنی خاص خودشان را پیدا می‌کنند که با بقیه کلمات متفاوت است. 
مثلا همین خصوصیات هستند که باعث می‌شوند بفهمیم چرا ساختن قفل ضدسرقت برای یک دوچرخه یا موتور این‌قدر سخت است. زنجیری را تصور کنید که از الماس ساخته شده باشد، غیرممکن است که آن را با هیچ اره‌ای ببریم، اما همین زنجیر به سادگی با یک آجر خرد می‌شود. الماس بسیار سخت و در عین حال شکننده است، شبیه شیشه. الماس انعطاف‌پذیر نیست؛ یعنی توانایی جذب انرژی و بازگشت به ساختار اولیه‌اش را ندارد. زنجیری که از لاستیک ساخته شده باشد، بسیار انعطاف‌پذیرتر از نوع الماسی آن خواهد بود. شما می‌توانید ساعت‌ها یک زنجیر ساخته شده از لاستیک را با آجر بکوبید بدون آن‌که کوچک‌ترین آسیبی به آن وارد بیاید؛ اما همین زنجیر هم به آسانی بریده می‌شود. 
پس در حقیقت ممکن نیست ما بتوانیم زنجیری بسازیم که هم بسیار سخت و بسیارهم انعطافپذیر باشد. مواد سخت‌تر نمی‌توانند انرژی را جذب کنند و آنها که جذب‌کننده خوب انرژی هستند، نرم‌تر هستند. سختی بیشتر به این معنی است که انرژی کمتری برای شکستن آن‌ها مورد نیاز است. فولاد را در نظر بگیرید؛ قفل‌های دوچرخه همگی از فولاد بسیار انعطاف‌پذیر ساخته شده‌اند. این ماده‌ای است که شما نمی‌توانید با آسانی آن را بشکنید اما آن را با فولاد کربن‌دار سختی مقایسه کنید که برای ساختن ابزارها از آن استفاده می‌شود. فولاد قفل دوچرخه بسیار نرم است، پس می‌توانید ‌آن را به سادگی با قیچی آهن‌بر ببرید.
قفل‌های خوب اما خصوصیت دیگری دارند، یک پوشش سخت بیرونی محافظ لایه نرم وانعطاف‌پذیر داخلی است. اما خب بعضی دزدها می‌دانند که حتی قفل‌های خوب هم نقطه ضعف‌هایی دارند؛ تقریبا هر ماده‌ای حتی فولاد انعطاف‌پذیری‌اش را با سرما از دست می‌دهد. یعنی شما به نیروی کمتری برای شکستن آن نیاز خواهید داشت. مقاومت فلزات از دمایی خاص به نام دمای گذار افزایش می‌یابد و در دمای پایین‌تر از آن، بسیار شکننده خواهند شد. تعیین این دمای گذار، موضوع علم متالورژی است. شاید باورتان نشود، اما دقیقا همین پدیده بود که باعث شد کشتی عظیم تایتانیک در برخورد با یک کوه یخ شناور شکافته شده و درنهایت غرق شود!
در مورد زنجیر قفل دوچرخه هم همین ماجرا برقرار است. اگر زنجیر را با اسپری هوای فشرده (در حقیقت دی فلوئور اتان فشرده شده) تا 25 درجه سانتی‌گراد زیر صفر سرد کنید، حتی انعطاف‌پذیرترین قفل‌ها هم آن‌قدر شکننده می‌شوند که با ضربه چکش می‌شکنند. پس در حقیقت هیچ کاری وجود ندارد که سازندگان قفل بتوانند انجام دهند و باعث برتریشان در جنگ پایان‌ناپذیر با دزدان دوچرخه شود. 
این بدان معنی است که در آغاز قرن بیست‌ویکم هم بهترین راه برای مراقبت از دوچرخه‌تان، بردن آن به داخل جایی است که خودتان می‌روید. در این ویدئو می‌توانید ببیند که یک اسپری چطور می‌توانید یک قفل انعطاف‌پذیر را به ماده‌ای شکننده و ترد تبدیل کرده و سپس با ضربه‌ای آن را بشکنید.
به نقل از خبر آنلاین