آمده بود که خودش را ...
آمده بود که دلش را...
آمده بود که قربانی کند همه تعلقاتش را...
گفته بودند باید همه چیز را قربانی کنی و جلوتر از همه دلت را...
برای همین بود که دل در دست آمده بود...
دلی که بارها پیش از این شکسته بود...
دلی که همین یکی دو روز پیش ریخته بود...
دلی که خیلی سرخود شده بود...
هر روز هر کجا که می خواست می رفت...
هر سمت که می خواست می چرخید....
هر وقت که میلش می کشید ، برای خودش می گرفت....
سرد می شد....
گرم می شد....
حتی از شما چه پنهان گاهی دلش دچار دل مردگی می شد...
آنقدر که خودش هم م یدانست دلش مثل پارچه های مانده ، زدگی دارد.....
و آنقدر هی سوخته و سوخته و سوخته که گوشه هم ندارد.
دلخور می شد...
دلگیر می شد....
و حتی دلش بی اجازه گاهی باز و بسته می شد...
ا زهمه بدتر اینکه دلش یک عالمه صاحب داشت برای خودش....
به هر کس سپرده بودش ....
و خود هم نمی دانست که این یک دل نصفه و نیمه را باید به کدام بغض ، به کدام خنده
به کدام باران ببخشد.....
حالا آمده بود با همه دلش ...
تا رمی کند دلش را...
دل در دست آمده بود تا هفت دور گرد صاحب اصلی بگرداند...
آمده بود برای دلتنگی دلش بین دو کوه را هروله کند و به عطش روحش زمزم بخوراند...
آمد و دوید و چرخید....
همه جا دنبال خریدار گشت....
ولی دلش مشتری نداشت!
چنین دلی را کسی نمی خرید...
بغض گلویش را گرفته بود...
دلش حالا دیگر آشوب شده بود...
همین طور دلش آمده بود تا زیر گلویش...
انگار بغض قلبی بود که توی گلویش می تپید...
هی پیش خودش می گفت:
آهای مردم حراج کرده ام احساس خویش را
دل شکسته اگر می خرید من دارم...
نمی دانم توی کدام قطره اشک خوابش برد...
خواب دید که دلش را توی دست گرفته و قربانی اش می کند...
خواب دید که نمی خواهد چنین دلی را...
می خواست اصلا جایی گم و گورش کند...
از خواب پرید...
اما دیگر دلی برایش نمانده بود....
کسی همین حوالی نزدیکی های رگ گردنش دلش را خریده بود....
حالا دیگر می توانست عید را جشن بگیرد....
سید حسین متولیان