نگاهی متفاوت به مواد شفاف و کدر (قسمت پنجم)

خیلی دیر اومدی! راست می گفت،دیگه داشتم بدقول می شدم.

گفتم : فکر نکنی به خاطر اینکه سوالت سخت بود دیر اومدم بیشتر دنبال کارهای متفرقه بودم.

نگاهم کرد و گفت : آره همیشه ما از اصول خود غافل می شیم و به دنبال ناکجا آباد می گردیم!

نگاهش کردم و گفتم : اما من به دنبال ناکجا آباد نبودم بلکه به دنبال این بودم تا مساله را بهتر بفهمم.

گفتم :قبلا بیان کردیم شیشه برای نور مرئی شفاف و برای نور فربنفش و فروسرخ کدر است،اما صحبتی از اجسام کدر نکردیم.

قلب ما چگونه است؟

اصلا کدر بودن یعنی چه؟این مهمترین سوال قبل از پاسخ دادن به سوال توست!

نگاهم کرد و گفت : بگو من نمی دونم مثل خیلی از نادانهای دیگر! نگاهش کردم و گفتم : کدر یعنی جایی که نور به آن نمی رسد در حقیقت چیزی به اسم جسم کدر وجود ندارد بلکه ما وقتی جسمی روشن و شفاف نیست از واژه ای کمک می گیریم تا بگوییم ماهیت این جسم شفاف نیست.بنابراین از لفظ کدر یا غیر شفاف استفاده می کنیم.

بنابراین بیشتر آنچه در اطراف ما وجود دارد کدر می باشد مثل کتاب،صندلی،میز و حتی آدمها.این مواد نور را جذب می کنند بدون اینکه آن را بازگسیل کنند!

بنابراین ارتعاشهای حاصل از برهم کنش نور گسیل شده با اتمها و مولکولهای این مواد به انرژی جنبشی نامنظمی ( که سبب حرکت و جنبش مولکولها و برخورد آنها به یکدیگر می شود ) تبدیل می گردد که باعث افزایش انرژی درونی جسم می گردد.

برای همین اجسام کدر هنگامی که در معرض گسیل نور قرار گیرند اندکی گرم می شوند.

نگاهم کرد و گفت : به نظر تو چرا فلزات با آنکه کدر هستند اما درخشان به نظر می رسند؟

راستی دلهای آدما کدر است یا شفاف؟چطور میشه حداقل مثل فلز درخشان بود؟

نگاهش کردم،هنوز اشکهایی را که در چشمانش حلقه بسته بود بیاد می آورم،همه عشق او در حال نزدیک شدن به قربانگاه بود!

ادامه دارد ...

چرا در خودروهای فرمول یک پهنای لاستیک زیاد است؟

آیا تا به حال به لاستیک های اتومبیل ها دقت کرده اید؟ به نظر شما چرا لاستیک اتومبیل های اسپرت بیشتر از اتومبیل های معمولی است؟

تا به حال به مسابقات اتومبیل رانی دقت کرده اید؟چرا این نوع اتومبیل های مسابقه ای چنین شکل ناهمگنی را برای لاستیک های خود انتخاب می کنند؟

دقیقا درست حدس زدید سازندگان آنها فیزیک می دانند!

اتومبیل فرمول یک

در اغلب اتومبیل های اسپرت موتور در قسمت عقب قرار دارد و به این ترتیب سنگینی ماشین در عقب اتومبیل قرار می گیرد.یکی از ویژگی هایی که اتومبیل های اسپرت باید داشته باشند این است که به خوبی بتوانند در سر پیچ ها با سرعت بالا تغییر مسیر دهند،در نتیجه یکی از راه ها برای نلغزیدن لاستیک روی جاده و کم کردن دمای حرارت ناشی از این تماس پهن کردن لاستیک اتومبیل ها می باشد.

از سوی دیگر به دلیل وزن زیاد موتور و ایجاد تعادل لازم است فشار ناشی از آن را  کاهش دهیم لذا با افزایش سطح سبب کاهش فشار وارد بر کف پیست نیز می شویم.

خوب حالا میخوام به این موضوع فکر کنید : "آیا افزایش سطح سبب اصطکاک بیشتر با جاده و راحت تر دور زدن نمیشه؟".

راستی چرا کامیون های حمل سوخت و مواد سنگین لاستیک های بسیار پهنی دارند؟

عیدسعید غدیرخم مبارک باد

غدیر و ظهور، ابتدا و انتهاى یك راه است.

بدون غدیر، اسلام بى ‏منطق و محتوا خواهد بود و بدون ظهور، غدیر تجلیگاه جهانى وآرمانى خویش را نخواهد داشت و بدون این دو، نظام تكوین و تشریع هیچ یك هدفمندومعقول نخواهد بود.

غدیر یادآور عهد من و توست

عهدى كه سالهاست ما و پدران ما با همه وجود آن را پاس داشته ‏ایم

غدیر داستان دیروز نیست

چراغى است كه امروزمان را مى ‏افروزد و ولایت ریسمانى الهى است كه همیشه وهمه جا ما را به سوى خود فرا مى ‏خواند.

آنكه به این ریسمان الهى در آویزد از دنیا بگسلد؛ آنكه سایه پر مهر و بى بدیل ولایت رابر سر گسترد، سر بر آستان هیچ كس جز خدا فرو نیاورد هر كه حق را با امام على، (ع)، و اولاد طاهرینش، بشناسد؛در میان قرائتهاى رنگ رنگ و پر فریب٬ سرگردان نگردد و آنكه عهدشكنان غدیر را بخوبى بشناسد، امروز نیز دست پر نیرنگ فرزندانشان را به یارى و بیعت در دست نگیرد.

غدیر على، هنوز هم چشمه اى لبریز از آب حیات و دریایى موّاج از كرامتها و فضایل است.
غدیر، دریایى از باور و بصیرت، در كویر حیرت و هامون ضلالت است تا كام جان هااز آن سیراب شود.

غدیر، یك كتاب مبین است، سندى براى تداوم خط رسالت در جلوه امامت.
 
غدیر، براى تشنگان، چشمه زلال هدایت است، و براى ره گم كردگان، صراطى است.
که به سنّت پیامبر منتهى مى شود.

غدیر، عید ولایت است.

اگر امّت، غدیرها را پاس بدارند، عاشورا هاى مظلومیت و كربلاهاى خون و شهادت پیش نمى آید و خورشید امامت، در محاق خلافت قرار نمى گیرد.

امّت بى امام، و راه بى علامت و شب بى چراغ است چرا که
 
كشتى بى ناخدا، دشت بى چشمه، و قنات خشكیده و بى آب! رهشناس تر از
مولود كعبه كیست؟ و قاطع تر از «ابوتراب» و پسندیده تر از «مرتضى» و والاتر از على كدام است؟
غدیر، نشان دادن خورشید به گرفتاران ظلمت است.و غدیر، روز تكمیل دین و اتمام نعمت است.

عیدتان مبارک.

به نقل از سایت :http://www.soofy.mihanblog.com

فقط 5 دقیقه بخاطر من.

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند.

زن رو به مرد کرد و گفت : پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است .
مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد .
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد :سامی وقت رفتن است .
سامی که دلش نمی­ آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر میشود برویم . ولی سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم .

پدر و پسر

مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­ کنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟

مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­ سواری زیر گرفت و کشت .
من هیچ­گاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم . سامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم .
5
دقیقه ه­ایی که دیگر هرگز نمی­ توانم بودن در کنار تام را تجربه کنم.

به نقل از سایت داستانک (http://dastanak.com)

مهربانان من،کاش اندکی اندیشه کنیم چه زود همدیگر را ممکن است از دست بدهیم راستی دوستهایمان را یاد می کنیم؟چقدر برای خانواده و عزیزانمان وقت میگذاریم؟اندکی فقط اندکی دقت کنیم.

چرا تصویر ما در دوربین های دیجیتال متفاوت است؟

شما آدم خوش عکسی هستید یا خودتان را جزو انسان های بد عکس می دانید؟ تصویر بالا یک آزمایش توسط آقای ایستوود است که به خوبی نشان می دهد که این موضوع آنقدر ها هم ربطی به خوش عکس بودن یا بد عکس بودن ندارد و همه چیز زیر سر لنز دوربین ها است.

این تصاویر همگی در یک شرایط نور و تنظیمات گرفته شده اند و فقط تفاوت در لنز به کار رفته بوده است. لنز ها دنیا را نسبت به چشم ما متفاوت می بینند و نور را منحرف می کنند. علاوه بر اینکه در هر لنز فاصله سوژه نقش مهمی را بازی می کند.

در آزمایش آقای ایستوود تصاویر با لنزهایی از ۱۹ تا ۳۵۰ میلیمتری گرفته شده اند. در لنز های ۱۹ میلیمتری تاثیر کاملا واضح است و صورت کاملا دفورمه شده است. اما وقتی به لنز ۱۳۵ میلیمتری میرسیم به نظر میرسد بهترین نتیجه را داریم که البته این بستگی به سلیقه و نگاه افراد هم دارد. برای دیدن جزییات بیشتر بهتر است تصویر را در اندازه بزرگ تر ببینید.

اما نکته در اینجا است که هیچ عدد مشخصی برای عکس بهتر وجود ندارد و این بستگی زیادی به آناتومی صورت هر فرد دارد که با چه لنزی زیباتر و بهتر به نظر برسد. در واقع به همین دلیل است که برخی افراد در یک زاویه به خصوص فوتوژنیک هستند و از یک زاویه دیگر یا یک دوربین دیگر خوش عکس به حساب نمی آیند.

برگرفته از سایت نارنجی (www.narenji.ir)

نگاهی متفاوت به مواد شفاف و کدر (قسمت چهارم)

نگاهش به تقویمی است که هر لحظه زمانی را نشان می دهد.زمان دیدار نزدیک است.

دوباره خواستم نظرم را ابراز کنم از این رو گفتم : در بسامدهای کمتر از فرابنفش مانند نور مرئی،الکترونهای مواد شفاف کمتر به ارتعاش در می آیند از این رو اتمها مدت کوتاهتری انرژی را در خود نگاه می دارند و احتمال برخورد با الکترونهای مجاور کمتر است.از این رو انرژی کمتری به گرما تبدیل می شود.

انرژی الکترونهای مرتعش به صورت نور بازگسیل می شوند و باز می گردند از این رو شیشه برای همه نورهای مرئی شفاف است.از سوی دیگر بسامد نور بازگسیل شده از یک اتم به اتم مجاور تقریبا با بسامد نور مرتعش کننده یکسان است اما یک اختلاف زمانی کوچک میان آنها وجود دارد.

یعنی سرعت نور در مواد شفاف با سرعت نور در هوا متفاوت است و به دلیل این که انتقال بسامد و مرتعش کردن اتم مجاور اندک زمانی طول می کشد سرعت نور در مواد شفاف کمتر است.

اما در بیان این سرعت بهتر از سرعت متوسط استفاده کنیم زیرا سرعت نور در اولین اتم با آخرین اتم با هم برابر نیست بلکه آنچه بیان می شود مربوط به متوسط گیری کل اتم ها است.

راستی یک چیز دیگه هم بلد شدم،انرژی درونی جذب شده به سرعت تک تک مولکولها وابسته نیست بلکه برای این منظور هم باید صحبت از متوسط گیری نماییم.

به یاد گلهای قرمز تو

تا اینجا فهمیدم که شیشه برای نور مرئی شفاف اما برای نور فرابنفش و فروسرخ که حد بالا و پایین فرکانس نور مرئی هستند این گونه نیست. تازه نور فروسرخ به دلیل آنکه از شیشه بازگسیل نمی شود سبب ارتعاش مولکولهای شیشه می شود و این ارتعاش یعنی بالا رفتن دمای سطح شیشه و این یعنی گرم شدن شیشه. برای همین امواج فروسرخ را امواج گرمایی هم می نامند!

نگاهم کرد و سخنی نگفت : تنها دیدم که با چشمهایش به من می فهماند که آفرین چقدر خوب توضیح داده ام. دیگه نگران سوال کردنش نبودم نگاهش کردم و گفتم : میشه بازم ازمن سوال بپرسی؟

نگاهم کرد و گفت : به نظر تو در مورد مواد کدر این بحث را چطور ادامه بدهیم؟ راستی چرا گلهای بالا قرمز دیده می شوند؟

گفتم : میشه بپرسم چرا از ابتدا همش تقویم را نگاه می کنی؟

گفت : تنها 25 روز دیگر مانده است. دیگر طاقت ندارم،هنوزم اشکهاش یادمه.

ادامه دارد ...

نگاهی متفاوت به مواد شفاف و کدر (قسمت سوم)

دوباره باعث شدی بهتر فکر کنم. نگاهم کرد و گفت خوب حالا فهمیدی ارتعاش فنری چیه؟

گفتم : الکترونهای هر اتم دارای بسامدهای خاصی هستند که می توانند در این بسامد خاص به ارتعاش درآیند از این رو می توان آنها را با ذراتی مدل سازی کرد که با فنر به هسته اتم متصل شده اند.

وقتی موج به اتم می تابد و به الکترونها وارد می شود آنها را به ارتعاش در می آورد.مواد فنری به ارتعاش برخی بسامدها سریعتر از بسامدهای دیگر پاسخ می دهند به این شکل قرار گیری و ارتعاش اتمها شکل فنری و ارتعاش آنها را ارتعاش فنری می گوییم.

مثلا زنگ ها با ضربه ای که چکش به آنها وارد می کند شروع به ارتعاش می کنند پس الکترونهای اتمها و مولکولها هم همین طور هستند. فقط باید توجه داشت برای ارتعاش آنها بسامدهای مختلفی لازم است.

ارتعاش فنری الکترونهای آهن از چوب کمتر است.درسته؟

نگاهم کرد و گفت: آفرین خیلی خوبه.راستی می دونی بسامد ارتعاش اتمهای شیشه در محدوده فرابنفش است؟ پس وقتی امواج فرابنفش به آن برخورد می کند پدیده تشدید رخ می دهد و دامنه ارتعاش اتمها افزایش می یابد مثل تابی که کسی آن را هل می دهد.

پس انرژی دریافتی اتمها در شیشه یا بازگردانده می شود و یا بر اثر برخورد با اتمهای مجاور خود به آنها منتقل می شود.اتمهای شیشه می توانند انرژی نور فرابنفش را تا مدت زیادی در خود نگاه دارند. در این مدت شاید اتمها میلیون ها بار ارتعاش کنند و دربرخورد با اتمهای مجاور خود انرژی را به صورت گرما از دست دهند.

حالا به نظرت چه بلایی سر نور ورودی و خروجی خواهد آمد؟ راستی قاصدکها چرا در تصویر بالا در فضا قرار دارند؟ به نظرت هنرمند روی چه چیزی نقاشی و طرح زده است؟

بازم نگاهش کردم و گفتم : اجازه دارم کمی بیشتر فکر کنم؟

کسی منتظر ماست.

جان تاد، در خانواده ای پر اولاد به دنیا آمد. خانواده او بعدها به دهکده دیگری رفت. در آنجا هنوز جان بچه بود که پدر و مادرش مردند.

قرار شد که یک عمه عزیز و دوست داشتنی سرپرستی جان را به عهده بگیرد. عمه یک اسب ویک خدمتکار به اسم سزار فرستاد تاجان را که آن موقع شش سال بیشتر نداشت به خانه او ببرد. موقعی که داشتند به خانه عمه می رفتند، این گفتگو بین جان و سزار صورت گرفت.

جان: او آنجاست

سزار: اوه، بله، او آنجا منتظر توست.

جان: زندگی کردن با او خوب است؟

سزار: پسرم تو در دامان پر مهری بزرگ خواهی شد.

جان: او مرا دوست خواهد داشت؟

سزار: آه، او دریا دل است.

جان: او به من اتاق می دهد؟می گذارد برای خودم توله سگ بیاورم؟

سزار: او همه کارها را جور کرده است. پسرم! فکر می کنم کاری کرده که حیرت کنی.

جان: یعنی قبل از این که برسیم نمی خوابد؟

سزار: اوه، نه، مطمئن باش به خاطر تو بیدار می ماند. وقتی از این جنگل بیرون برویم، خواهی دید که توی پنجره شمع روشن کرده است

و راستی هم وقتی که به خانه نزدیک شدند، جان دید که در پنجره شمعی می سوزد و عمه در آستانه در خانه ایستاده است. وقتی که با خجالت نزدیک شد، عمه جلو آمد، او را بوسید و گفت: "به خانه خوش آمدی!"

جان تاد در خانه عمه اش بزرگ شد. او بعدها وزیر عالیقدری شد. عمه اش در واقع مادر او بود. او به جان خانه دومی داده بود.

سالها بعد عمه جان برایش نامه نوشت و گفت که مرگش نزدیک است. دلش می خواست بداند جان در این باره چه فکر می کند.

این چیزی است که جان تاد در جواب عمه اش نوشته است:

"عمه عزیزم! سالها قبل خانه مرگ را ترک کردم، در حالی که نمی دانستم کجا می روم و یا اصلا کسی به فکرم هست یا عمرم به سر رسیده است. راه طولانی بود، ولی خدمتکار دلداریم می داد.
بالاخره من به آغوش گرم شما و یک خانه جدید رسیدم. آنجا کسی در انتظارم بود و من احساس امنیت کردم. همه این چیزها را شما به من دادید.
حالا نوبت شما شده است. دارم برای شما می نویسم که بدانید کسی آن بالا منتظر شماست.
اتاقتان آماده است، شمع در پنجره آن خانه روشن است، در باز است و کسی منتظر شماست."

برگرفته از سایت تبیان

نگاهی متفاوت به مواد شفاف و کدر (قسمت دوم)

گفتم : متوجه شدم درست است که نور مرئی بسامد بالایی دارد اما هر ماده دارای الکترونهایی است که دارای بسامد ارتعاشی خاصی می باشد.

مثلا الکترونهای شیشه نسبت به الکترونهای آهن بسامد ارتعاشی کمتری دارند این را فیزیکدانان به عنوان بسامد تشدید بیان می کنند.

از سوی دیگر اگر قرار باشد جسم باردار به این ارتعاشات فوق العاده سریع پاسخ دهد باید لختی ناچیزی داشته باشد.چون جرم الکترونهای خیلی کم است پس می توانند با آهنگ فوق نوسان کنند.


درحقیقت این استحکام پیوند مولکولی است که نمی گذارد ماده پاشیده شود تازه نیروی بین مولکولی مواد جامد خیلی قوی تر از مواد مایع یا گاز است.شاید الکترون جا در اثر این عمل یعنی تابش نور حتی جابجا شود اما وقتی بحث از متلاشی شدن جسم می کنیم یعنی غلبه بر نیروی هسته ای بین مولکولی که خودت می دانی قوی ترین نیروی موجود در طبیعت می باشد.

اتفاقا واسه همین هست که رسیدن به تکنولوژی هسته ای کار هر کشور یا سازمانی نمی باشد،خوشحالم از این که ایران یکی از کشورهایی است که فناوری هسته ای دست پیدا کرده است.

نگاهش را بهم کرد و گفت : خوب بگذار پس بحث را ادامه دهیم.حالا می تونی بگی مواد شفاف چه موادی هستند؟

دیگه از خودخواهی اولیه خبری نبود فکر کنم از اول هم دلش می خواست من باهاش بحث علمی بکنم واسه همین اون طور باهام رفتار می کرد تا ترغیب بیشتری پیدا کنم.

به قول معروف : "اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی".

گفتم : به نظرم مواد شفاف موادی هستند که می توانند نور را مستقیما از خود عبور دهند.

گفت : خیلی خوبه حالا بگو ببینم آیا در مورد ارتعاش فنری چیزی می دونی؟بهم بگو دوست دارم از تو بشنوم.

نگاهش کردم و گفتم : اجازه میدی برم مطالعه کنم.دفعه بعد جوابت را بدم؟

نگاهم کرد و گفت : تو حتما می تونی.منتظر می مونم تا ببینم چه قدر به دانش خود اضافه می کنی.

ادامه دارد ...

شهادت امام محمد باقر (ع) تسلیت باد

ز كف برنت صبر و نماندش دگر قرار      دين شد تهي ز مخزن اسرار كردگار

از ضعف بر حبين منيرش عرق نشست      اركان پنجمين امامت ز هم شكست

گاهي زبان به ذكر حق و گه شدي به هوش      از دل كشيده آه شرربار و شدخموش

 

مادر او حضرت فاطمه دختر امام حسن مجتبي (علیه السلام) است كه ملقب به ام عبد الله يا ام الحسن بود و با اين ترتيب آن حضرت هم از جانب مادر و هم از جانب پدر فاطمي و  علوي بوده است، لقب ايشان به دليل دانش بيكران باقر يا باقر العلوم بوده است …شیخ صدوق و شیخ طوسي در امالي خود روايت كرده اند كه رسول الله (صلی الله علیه و آله) آن حضرت را باقر ناميد و به جابر بن عبد الله انصاري فرمود: « اي جابر زمان يكي از اولاد مرا كه از فرزندان حسين است درك خواهي كرد، او هم نام من است و علم را با مهارت بسط ميدهد و ميشكافد، وقتي او را ديدي سلام مرا به او برسان». 


شخصيت اخلاقي:

در گفتار راستگو ترين و در ديدار گشاده رو ترين و در بذل جان در راه خدا بخشنده ترين و در اخلاق متواضع ترين مردمان بود.
از خوف خدا بسيار ميگريست و هنگام مشكلات اهل بيت را جمع ميكرد و با هم به ذكر و استغفار ميپرداختند. قسمت عمده درآمد خود را در راه خدا انفاق مي فرمود و خود مانند غلامانش در مزرعه كار ميكرد. در زهد و فضل و تقوي و آشنايي با رموز قرآن و سنت و تفسير و احكام شرع سرآمد همگان بود. 


شهادت امام محمد باقر (ع) بر دوستداران اهل بیت (ع) تسلیت باد.
برای دیدن موضوع کامل به ادامه متن مراجعه کنید.

ادامه نوشته

نگاهی متفاوت به مواد شفاف و کدر (قسمت اول)

همیشه دلش می خواست سوادش را به رخمون بکشه،اونقدر با ناز صحبت می کرد که نگو و نپرس!

می گفت : نور موجی الکترومغناطیس است که از الکترون های مرتعش اتم ها گسیل می شود.

گفتیم : می دونیم تازه می دونیم که طیف الکترومغناطیس هم در بر گیرنده بازه ای از امواج است که دارای فرکانسهای مختلفی می باشد.

گفت : وقتی نور از ماده عبور می کند برخی از الکترونهای آن به نوسان در می آید.زیرا نور حامل انرژی است بدین ترتیب ارتعاش های منبع گسیل موج به گیرنده که جسم مورد نظر می باشد منتقل می شود!مثل سواد و دانش بی حد و اندازه من که در حال انتقال به شما نادان هاست!

مغرور نباش.

نگاهش کردم و گفتم: بنابراین واکنش ماده گیرنده به نوری بستگی دارد که بر آن فرود می آید از این رو چون نور مربوطه دارای بازه بسامدی معینی می باشد لذا واکنش الکترونهای ماده نیز تغییر خواهد کرد.مثل من که از این همه خودخواهی تو حالم بهم می خوره!

گفت : به هرحال توکه این همه علم داری می تونی به این سوال ساده جواب بدی، " می دانیم فرکانس نور مرئی بالاست و در حدود 1014 هرتز است.از سوی دیگر الکترونهای موجود در اتم هر جسم جرم کمی دارند،پس چرا با برخورد نور مرئی به اجسام اتفاقی رخ نمی دهدو متلاشی نمی شوند؟".

نگاهش کردم و گفتم : بگذار فکر کنم حتما جوابش را می دهم.نظر شما چیست؟

ادامه دارد ....

اگر ناراحتت کردم مرا ببخش.

روزی سقراط حکیم مرد میان سالی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است.علت ناراحتی اش را پرسید ومرد پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم به او سلام کردم ولی جواب سلامم نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت، من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت :خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد آیا از دست اوهم دلخور و رنجیده می شدی؟

مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم . آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.

سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی وچه می کردی؟مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی . آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟
و آیا کسی که رفتارش نادرست است روانش بیمار نیست؟ اگرکسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده. بدان هروقت که کسی بدی می کند در آن لحظه بیماراست.

مهربانان من،چه بسیار افرادی که هر روز ما را می رنجانند،نمی دانم هدف آنها از این همه ناملایمتی چیست و بالاخره کی می خواهند سلامت روان و روح پیدا کنند،اما هنر آن است که ما این گونه نباشیم.همین الان دیگران را ببخش،تو روحت را از وجود خدا هدیه گرفته ای.

آیا ممکن است شیشه اتومبیل ناگهان بشکند؟

داشتیم با هم حرف میزدیم گل می گفتیم و گل میشنیدم! وای وای چه هندونه ها که برای هم قاچ نمی کردیم.

میگفت : من اصلا حرص مال دنیا را نمی خورم. مثل چرک کف دسته! میاد و میره.

گفتم : چقدر خوبه که آدم اینطوری باشه اون وقت می تونه به آرامش حقیقی برسه.

گفت : راه رسیدن به آرامش همین چیزهای ساده است.مثلا همین ماشین دم در،الان آتش هم بگیره ،اصلا اهمیت نخواهم داد گرچه ناراحت میشم اما بالاخره حکمتی در هر عمل غیر ارادی وجود داره.

تو همین احوال بودیم که ب و م ب .....

صدا کمی بلند بود به طرف پنجره رفتم صداش کردم و گفتم فکر کنم ماشین شما ...

هنوز حرفم تموم نشده بود که مثل فشفشه خودش را رسوند به دم در و شروع کرد به بد وبیراه گفتن به خلق! گفتم : عیب نداره فدای سرت حتما حکمتی در کاره.

Peugeot 405

نگاهم کرد و گفت : برو آقا حالت خوشه،کلی خرج افتادم اینها همه کار دزدهاست خدا بگم چی کارشون نکنه!

نگاهش کردم و گفتم به نظرم مساله فیزیکی است. آخه چیزی از ماشین کم نشده.

گفت : خوش خیالی من زود رسیدم و گرنه الان ماشینم را برده بودند.

گرچه حق داشت ناراحت بشه اما کاش اندکی به ترمودینامیک و قانون گازهای کامل احاطه داشت.

هوا گرم بود و ماشینش پژو 405 خوب شیشه این ماشین کمی انحنا دارد و می تواند همانند یک عدسی نور را متمرکز کند از سوی دیگر هوای داخل اتاق جای خروج نداشت به قول خودش ایزوله اش کرده بود! که مثلا در مصرف انرژی صرفه جویی کند.

به نظر می رسید اتومبیل در مدت زمان زیادی در هوای گرم زیر نور خورشید قرار گرفته بود .دمای هوای داخل اتاقک ماشین در یک فضای بسته بالا رفته بود.از طرفی چون فشار و دما با هم رابطه مستقیم دارند (چون فضا یا حجم تغییر نکرده است) پس فشار داخل اتاق اتومبیل هم بسیار بالا رفته بود.برای همین فشار داخل بسیار بیشتر از فشار بیرون اتومبیل گشته بود و این اختلاف فشار باعث شده بود هوای گرم داخل به شیشه از داخل به سمت بیرون فشار وارد کند و در نهایت آن را بترکاند.

اصلا  به این حرفها اهمیت نمی داد.

بهش گفتم : از طرفی به دلیل گرم شدن شیشه ممکن است پدیده انبساط رخ داده باشد و چون ممکن است شیشه شما نا مرغوب باشد تحمل انبساط بیشتر را نداشته است لذا مولکولهای از حالت بلورین خارج و در جای خود لغزیده اند و شیشه مزبور شکسته است.

نگاهم کرد و گفت : جنس نامرغوب لایق شماست که فقط بلدی یک چیز را توجیه کنی!دیگه خبری از هندونه نبود،راهش را گرفت و رفت!

اون رفت اما من یاد گرفتم در یک روز بسیار گرم تابستان اتومبیل را زیر آفتاب به مدت طولانی پارک نکنم و در صورتی که مجبور به این عمل شدم مقدار بسیار کمی فضا برای خروج هوای گرم (مثلا پایین کشیدن شیشه به مقدار بسیار ناچیز) قرار دهم.البته مسئولیت بلاهای بعدی هم با خودم!

با تشکر از خانم حیدری1 که موضوع این نوشته را مطرح نمودند.

دانش آموز دوم ریاضی،دبیرستان مولود کعبه

از کدام چشم بیشتر استفاده می کنید؟

سلام به همه دوستان عزیز.

بعضی وقتها احساس می کنیم که چشمهایمان خسته شده اند,آیا تاکنون به این نکته توجه کرده اید که کدام یک از چشمهایتان را بیشتر استفاده می کنید؟

شاید بگویید هر دو اما کافی است آزمایش زیر را انجام دهید تا به اختلاف این موضوع پی ببرید.

انگشت خود را دور از چشمان خویش بگیرید و با دوچشم باز به جسم مشخصی که در دورتر از شما قرار دارد نگاه کنید.

حال چشم راست خود را ببندید.اگر به نظر می رسد انگشت شما به طرف راست می پرد به این معنی است که شما از چشم راست خود بیشتر استفاده می کنید!

به نظر شما این موضوع می تواند با راست دست یا چپ دست بودن شما مرتبط باشد؟

        نرم افزار ساخت موشک های کاغذی

نرم افزار Paper Airplane Factory موشک سازی را به شما به صورت حرفه ای آموزش می دهد. در واقع در این نرم افزار بیش از چند صد نوع موشک قرار گرفته که همه ی آنها از قبل توسط سازنده نرم افزار طراحی شده اند و شما می توانید با الگو برداری از موشک مورد نظر خود اقدام به ساخت آن نمایید.

کار با الگو های نرم ازفزار بسیار ساده است کافیست که نوع موشک خود را انتخاب کنید سپس نرم افزار الگو ساخت موشک را با نقاط تا خورده و بقیه قسمت ها در اختیار شما قرار می دهد که می توانید با کمک پرینتر الگو را بر روی کاغذ چاپ کنید و با تا نمودن قسمت های خط چین موشک مورد نظر خود را بسازید. همچنین در این نرم افزار قسمتی برای آموزش مرحله به مرحله ساخت موشک قرار گرفته که با انتخاب الگو مورد نظر خود خواهید دید که باید چه قسمت هایی تا شود و یا چه قسمت های می بایست بریده شود. علاوه بر این یکی دیگر از قابلیت های بسیار جالب آن آموزش پرتاب نوع موشک می باشد که به شما چگونگی قرار گرفتن موشک در دستان و نیز پرتاب را آموزش می دهد. این نرم افزار پرتابل بوده و نيازي به نصب ندارد و تنها با کليک بر روي آيکون برنامه اجرا مي شود.

برای دانلود نرم افزار بر روی کلمه دانلود کلیک کنید. دانلود

چند داستان آموزنده از پائولو کوئیلو

داستان اول :

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک ای عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد .پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از اینکه  : برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست .

داستان دوم :

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم .

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی.

زائوچی در مورد این داستان می گوید : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند .

داستان سوم :

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند .زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است .او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که  وقت و زحمت بیشتری برده است  همان پول گلدان ساده را می گیری؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است .

داستان چهارم :

در روم باستان، عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری روم را در نه کتاب نوشتند.سپس کتابها را به تیبریوی عرضه کردند . امپراطور رومی پرسید : بهایشان چقدر است؟

سیبیل ها گفتند: یکصد سکه طلا

تیبریوس آنها را با خشم از خود راند سیبیل ها سه جلد از کتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قیمت همان صد سکه است !

تیبریوس خندید و گفت:چرا باید برای چیزی که شش تا و نه تایش یک قیمت دارد بهایی بپردازم؟

سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه کتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:قیمت هنوز همان صد سکه است .

تیبریوس با کنجکاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت که صد سکه را بپردازد . اما اکنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند .

مرشد می گوید: قسمت مهمی از درس زندگی این است که با موقعیتها چانه نزنیم.

نگاهی متفاوت به بحث رنگ و نور (قسمت هفتم و فعلا آخر)

یادمه بهم گفتی : بسامدهرچه کمتر باشه طول موج بیشتر است و بلعکس.

آره تو دقیقا درست می گفتی.خیلی خوب تا اینجا با هم بحث را ادامه داده بودیم.

بهت گفتم : می دونی بسامد موج الکترومغناطیس همان بسامد بارالکتریکی نوسان کننده مولد یا منبع ارتعاش است. بسامد تعداد تکرارها و یا نوسان ها در ثانیه است و به افتخار هانریش هرتز واحد آن را هرتز یا معکوس ثانیه در نظر می گیرند.

مثلا وقتی می گوییم نور با سرعت 300 هزار کیلومتر بر ثانیه و با بسامد 1 هرتز منتشر می شود به این معنی است که طول موج پدید آمده 300 هزار کیلومتر خواهد شد.

تو گفتی : پس سرعت تقسیم بر فرکانس می تونه طول موج را به ما بده،درسته؟

گفتم : دقیقا همین طور است.واسه همین هست که با بیشتر شدن فرکانس طول موج کمتر می شه.

باز هم ادامه دادی،خوب چرا ما امواج را نمی بینیم؟

بهت نگاه کردم و گفتم،در حقیقت همه محیط اطراف ما از موج های الکترومغناطیس پر شده است.اما ما نمی توانیم بر هم نهش آنها را بر روی هم ببینیم.از این رو فضا را تهی فرض می کنیم.

راستی دقت کن،ما برخی از این امواج را می توانیم ببینیم و یا اثر آنها را می توانیم حس کنیم.درسته؟

گفتی : بله،مثل نور که در حقیقت طیف الکترومغناطیس است که در محدوده فرکانسی رنگ قرمز و رنگ بنفش قرار دارد.از طرف دیگر می تونیم به آنتن های رادیو وتلویزیون و ماهواره ها اشاره کنیم که با استفاده از آنها موجهایی را که از منبع اصلی ارسال شده اند و تا رسیدن به ما راه پیموده اند را آشکارسازی کنیم.

در حقیقت وقتی آنتن در جهت صحیح تنظیم می شود،امواج الکترومغناطیس مربوط به آن فرکانس بهتر دریافت می شوند از این رو آنچه که موج مورد نظر حمل می کند بهتر قابل دریافت است.

پس رنگ هم مربوط به فرکانس می شود در حقیقت فرکانس و یا طول موج مربوط به طیف الکترومغناطیس هستند که سبب رنگ های مختلف می شوند این رنگ های برای چشم ما در محدوده نور مرئی قرار دارند اگر ما می توانستیم فرکانسهای دیگر را توسط چشم ها تشخیص دهیم حتما رنگهای دیگر را هم می دیدیم.مثلا زنبورها و یا مکس ها و سایر حیوانات رنگهای دیگری را می توانند تشخیص دهند که چشم ما قادر به دیدن آنها نیست.

آره درست می گم؟

گفتم : دقیقا حرف تو درسته،پس بیا موضوع را این طور جمع بندی کنیم:

نور مرئی بخشی از طیف الکترومغناطیس می باشد که در محدوده رنگ قرمز (فرکانس پایین)و رنگ بنفش (فرکانس بالا) قرار می گیرد.امواج  الکترومغناطیس گستره وسیعی دارند که در محدوده امواج رادیویی (طول موج بالا و فرکانس پایین) و امواج گاما (طول موج پایین و فرکانس بالا) قرار می گیرند.

و تو نگاهم کردی و گفتی : انسانها وقتی می میرند به موج تبدیل می شوند؟ شاید به نور مبدل می شوند که از ذات اقدس الاهی هستند،آخه پیامبر اکرم (ص) می فرماید: "مردمان در خوابند وقتی می میرند بیدار می شوند". پس آدمهای مرده می تونن فرکانس های دیگه را مشاهده کنند که ما قادر به دیدن آنها نیستیم،درسته؟

نمی دونستم چی بگم فقط بهش گفتم : "الله نور السماوات و الارض".

آنکه عاشق می شود خدایی دارد.

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد.

و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت .

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .

و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .
دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .
و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت .
و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است .
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .
عرفان نظرآهاري

نگاهی متفاوت به بحث رنگ و نور (قسمت ششم)

گفتم : طول موجهایی که ما از طیف الکترومغناطیس می بینیم کمتر از 1 درصد امواج الکترومغناطیس را تشکیل می دهند.

تو نگاهم کردی و گفتی : پس بالاترین بسامد موجهای الکترومغناطیس مربوط به رنگ بنفش نیست.چون باید موجهای پر بسامد تری هم وجود داشته باشد.مثلا امواج ایکس (پرتوهای ایکس) باید طول موج کوتاهتری از بنفش داشته باشند تا قدرت و انرژی بالاتری داشته باشند که بتوانند به درون بافت های بدن ما نفوذ کنند.

گفتم : آفرین دقیقا همین طور است.

و تو گفتی : پس واسه همین هست که به مادران باردار توصیه می کنند که حتما قبل از عکس برداری توسط اشعه ایکس یا رادیولوژی با پزشک مربوطه مشورت کنند.چون جداره شکم و رحم نازک و جنین هم پوست بسیار نازکی دارد از این رو ممکن است در اثر رادیولوژِی  به جنین آسیب جدی برسد.چون به نظر می رسد برای نفوذ به بافتهای هر ناحیه لازم است از طول موج خاصی استفاده شود.

و من فقط نگاه می کردم و از استدلال های تو لذت می بردم.تو به من نگاه کردی و گفتی : از تو ممنونم همیشه به من می گفتی از سایه راه برو و در آفتاب نمون.حالا می فهمم چون موج های الکترومغناطیس پربسامدتر هم وجود دارند و حامل انرژی هستند می توانند به پوست آسیب برسانند.به نظرم می رسد این موج های باید طول موجی کمتر از بنفش داشته باشند.


اشعه ایکس

گفتم : دقیقا طول موجهای کمتر از بنفش چون بالای بنفش قرار می گیرند ، فرا بنفش نامیده می شوند.این امواج به بافت های سطحی آسیب می رسانند و می توانند به پوست آسیب جدی وارد کنند.

گفتی بالاتر از این بسامد ها هم وجود دارد.

گفتم : بله مربوط به پرتوهای گاما که برای واپاشی اتم مورد استفاده قرار می گیرند زیرا بسیار پرانرژی هستند.

گفتی : پس ناحیه پایین موج قرمز منطقه فروسرخ قرار دارد و پایین تر از آن باید مربوط به رادار و امواج رادیویی باشد زیرا ما در اطرافمان همواره با این امواج سروکار داریم و نباید به بدن ما آسیب برسانند.

راستی اگر انسان همواره در معرض موجهای کم بسامد قرار گیرد به سلولهایش آسیب وارد نمی شود؟به نظرم قطره قطره جمع شود وانگهی دریا شود!به نظرت چرا نباید موبایل را در نزدیکی قلب قرار داد؟چرا نباید رادیو را به گوش بسیار نزدیک کرد؟ راستی نقش آنتن های تلویزیون و رادیو چیه؟

و من نظاره گر استدلال های تو بودم و از اینکه بعد از شش جلسه به خوبی موضوع را ادامه می دهی خوشحال بودم.

تو نگاهم کردی و گفتی : راستی خداوند باید از امواج گاما هم پر بسامدتر باشه،چون او خالق مطلق است و انرژی اش در حد نامتناهی است.اما امواج گاما انرژی محدود دارند.آری خدا نوری است مافوق آنچه که ما می پنداریم.

چرا در برخی از مناطق خورشید بسیار بزرگ دیده می شود؟

همیشه فکر می کردم دیدن غروب خورشید خیلی زیباست و اون روز که با تو این غروب را تجربه کردم به زیبایی آن بیشتر پی بردم.

تو نگاهت به خورشید بود و من نگاهم به چشمان تو،تا غروب را از روی چشمان تو ببینم.

نمی دانستم این قدر زود قرار بود غروب کنی وگرنه چشمانت را برای خود قاب می گرفتم!

راستی یادت می یاد گاهی وقتها خورشید بزرگتر دیده می شد.شدت تابش و حتی رنگش هم فرق می کرد.

تو از من پرسیدی علت این پدیده چیست؟ و من گفتم،خورشید آرزوی منی بیشتر بتاب ...

تو خندیدی و گفتی خورشید واقعی را می گم.


منم نگاهت کردم و گفتم،اتفاقی که افتاده به دلیل شکست نور و تغییر زاویه تابش نور در اتمسفر زمین است. از سوی دیگر در هنگام غروب رنگ خورشید به قرمز تمایل می یابد و اندازه آن بزرگ تر می شود زیرا نور خورشید به صورت مورب به جو وارد می شود از این رو شکست رخ داده و خورشید بزرگتر دیده می شود.

از طرف دیگر نور خورشید مسیر طولانی تری را در جو زمین طی می کند از این رو  از شدت تابش آن کاسته می شود.از این رو در مناطق قطب خورشید در افق قرار دارد از این رو همواره به صورت مورب می تابد بنابراین بزرگ دیده می شود و شدت تابش آن نسبت به سایر نقاط کمتر است.

بنابراین در قطبین خورشید در افق طلوع و قبل از غروب در افق مسیر خود را طی می کند لذا چنین به نظر می رسد که خورشید در حال طلوع یا غروب است.

از سوی دیگر در قطبین نور دچار شکست شده و نسبت به مناطق دیگر شدت کمتری دارد اما در استوا عکس این عمل اتفاق می افتد.

یادم می یاد تو هاج و واج به سخنان من گوش می دادی،یادم میاد برگشتی دوباره به خورشید در حال غروب نگاه کردی و گفتی،تو هم می دونی خورشید منم در حال غروبه اما به روی خودت نمی یاری،راستی منم اون موقع بزرگتر دیده می شم؟

هنوزم فکرش اذیتم می کنه ...

نگاهی متفاوت به بحث رنگ و نور (قسمت پنجم)

هنوز نتونسته بودم قانعش کنم،واسه همین بحث را با مساله بسامدها پی گرفتیم.

گفتم : درسته محیط یکسان است و سرعت امواج الکترومغناطیس یکسان و برابر سرعت نور است اما به نظر تو آیا همه امواج الکترومغناطیس یکسان هستند؟

گفتم : می دونی منشور چیه؟ گفت : بله وسیله ای شیشه ای شکل شبیه هرم،که نیوتن توانست به وسیله آن نور سفید را تجزیه کند و طیف آن را نشان دهد.

گفتم : آفرین ببین داری میگی طیف.پس نور سفید خود متشکل از چندین رنگ است که اصطلاحا ما آن را طیف نور سفید می نامیم.

گفتم : می دونی حالا چرا طیف بدست می آید؟

گفت : چون ضریب شکست منشور برای هر رنگ متفاوت است.از این رو طیف بدست می آید.

گفتم : دقیقا درسته. خوب ببین همانطور که می دونیم وقتی نور سفید به منشور می تابد به رنگهای بنفش،نیلی،آبی،زرد،سبز،نارنجی و قرمز تجزیه می شود.هر یک از این رنگها دارای بسامد مشخصی است.مثلا نور بنفش دارای کمترین طول موج و بیشترین بسامد است و نور قرمز دارای بیشترین طول موج و کمترین بسامد در طیف نور سفید است.

طیف الکترومغناطیس

گفت : پس طول موج با بسامد رابطه عکس دارد و چون سرشت همه موج های الکترومغناطیس یکسان است می خواهی بگویی تغییر در بسامد باعث همه این آشفتگی هاست درسته؟

گفتم : بله.در حقیقت طبقه بندی امواج الکترومغناطیسی را بر حسب بسامد طیف الکترومغناطیس می نامیم.

نگاهم کرد و گفت : طول موج خدا چقدره؟حتما خیلی کمتر از بنفش.چون اگه طول موجش بزرگ باشه برای رفتن از یک نقطه خدا به نقطه دیگر حتی با سرعت نور زمان لازم است و این تصور باعث می شود خدا را محدود به زمان کنیم و این اصلا درست نیست و باطل است. زیرا در ظرف زمان نمی گنجد.

نگاهش کردم و گفتم : آفرین که چقدر مطالب را خوب یاد می گیری.

نگاهم کرد و گفت : راستی چرا ما طول موج های کوتاه تر از بنفش و بالاتر از قرمز را نمی بینیم؟

باريدن مهتاب از دعاي مادر است

ماه مرشد بر بالاي بسطام بود، سخن مي‌گفت. يعني که مهتاب بود.
ماه مرشد مشتي نور بر مزار بايزيد پاشيد، بر سنگي چليپايي که مناجاتي بر آن کنده بودند و گفت که هزار و صد و شصت و شش بهار ازاين مزار مي‌گذرد.

ماه مرشد گفت: او که اينجا خوابيده است و نامش سلطان‌العارفين است روزگاري اما کوچک بود و نام او طيفور بود و من از او شب‌هاي بسياري به ياد دارم، که هر کدامش ستاره‌اي است، شبي اما از همه درخشان‌تر بود و آن شبي است که او هنوز کودک بود، خوابيده بود و مادرش نيز، سرد بود و زمستان بود و برف مي‌باريد و به جز من که ماه مرشدم همه در خواب بودند.
مادر طيفور لحظه‌اي چشم باز کرد و زير لب گفت: عزيز‌کم، تشنه‌ام، کمي آب به من می دهی؟

پسر بلند شد و رفت تا کوزه آب را بياورد، اما کوزه خالي بود. با خود گفت: حتماً در سبو‌ آبي هست. به سراغ سبو رفت. سبو هم خالي بودو پس کوزه را برداشت رفت تا از چشمه آب بياورد. سوز مي‌آمد و سرد بود و زمين ليز و يخبندان. و من مي‌ديدمش که مي‌لرزيد و دست‌هاي کوچکش از سردي به سرخي رسيده بود. و ديدم که بار‌ها افتاد و برخاست و هر بار خراشي بر سر و روي‌اش نشست.
چشمه يخ زده بود و او با دست‌هاي کوچکش آن را شکست و آبي برداشت. به خانه برگشت، ساعتي گذشته بود. آب را در پياله‌اي ريخت و بر بستر مادرش رفت. مادرش اما به خواب رفته بود و او دلش نيامد که بيدارش کند. و همان‌طور پياله در دست کنار مادرش نشست. صبح شد و من ديگر رفتم. فردا اما از شيخ آفتاب شنيدم که مادرش چشم باز کرد و ديد که پسرش با پياله‌‌اي در دست کنارش نشسته پرسيد: چرا نخوابيده‌اي پسرم.
پسر گفت: ترسيدم که بخوابم و شما بيدار شويد و آب بخواهيد و من نباشم. مادر گريست و برايش دعايي کرد.
و از آن پس او هر چه که يافت از آن دعاي مادر بود. من نيز از آن شب تاکنون هر شب بر او باريده‌ام. که باريدن بر او تکليفي‌ست که خدا بر من نهاده است.
ماه مرشد اين را گفت و به نرمي رفت زيرا شيخ آفتاب از راه رسيده بود.

عرفان نظرآهاری