گاه گاهی باید یک تلنگری به آدم زده بشه تا بدونه تو کجای این کره خاکی زندگی میکنه چقدر حوادث بیادش مونده، فرقی نمی کنه این تلنگر از یک عکس باشه یا از صدای یک خواننده زیرزمینی!
نشسته بودم و در مورد نیروهای بین مولکولی فکر می کردم،به این که چهارشنبه آخر سال گذشت و چه پوستها که در اثر همین نیروها به هم متصل نشد و چه سوختگی ها بوجود نیامد!
راستی یادتون میاد چند سال قبل بچه های یک مدرسه بخاطر آتش سوزی چه بلایی سرشان آمد راستی تا الان قبل از اینکه این پست را بخوانید برای آنها دعا کرده اید؟

آره نیرویی که بین مولکولهای یک جسم وجود داره نیروی پیوستگی نامیده میشه و اگر این دو جسم تغییر کنند نیروی وارده را از نوع نیروی چسبندگی می نامیم!
حالا فکر کنیم ببینیم نیرویی که پوست دستها را در اثر سوختگی به هم پیوند میده از نوع چسبندگی هست یا پیوستگی؟
بیایید فکر کنیم،راستی تا حالا فکر کردید آدمی که انگشت دستهاش به هم بچسبه چطور می تونه مشق بنویسه؟چطور میتونه مسائل ریاضی را حل کنه؟

راستی تا حالا فکر کردید،اگر سوختگی ها در زمان مناسب درمان نشه چه اتفاقی می افته!راستی وزیر آموزش و پرورش هم مطلب منو می خونه؟
راستی آقای وزیر تا حالا فکر کردید مدرسه باید بخاری مناسب داشته باشد و از لحاظ گرما فضای درستی داشته باشه،راستی می دونستید بعضی ها تنها آرزوشون گرفتن مداد یا یک خودکار تو دستشون هست؟راستی آقایان دولتی اگر دست نداشتید بازم می تونستید لبخند بزنید؟راستی بازم می تونستید شعارهای مختلف بدید؟راستی آقای وزیر و وزرا آهای نمایندگان محترم جمهور ما کجا هستیم؟راستی آقای خاوری که 3000 میلیارد تومان اختلاست هنوز باعث اتفاقات ناگوار تو سیستم اقتصادی ما هست امیدوارم روزی مثل این عکس ها دردی را که بچه های معصوم دارند تحمل می کنند بکشی!راستی قیمت یک بخاری از 3000 میلیارد تومان کمتره یا بیشتر؟راستی یادم نبود اینجا ایرانه که مال حرام خیلی راحت از حلال بدست میاد!
اگر تا اینجای این پست را خوندید بهتره بهتون بگم که درد دل خیلی از دانش آموزان این مرز و بوم تبریک عید نوروز و دانستن مطالب علمی و ... نیست بعضی ها به یک دست زدن در یک جشن ، گرفتن یک مداد رنگی و ... قانع هستند.راستی مرفه های بی درد شرکت کننده در مسابقات بین المللی شما مبادا این عکس ها را ببینید واسه روحیه شما اصلا خوب نیست!
راستی نیروی پیوستگی و چسبندگی بعضی وقتها اصلا خوب نیست!

به تصاویر دوباره نگاه کنید،نگاهشان پر از حرف است. با نگاهشان درد دل ميكنند.
اينجا كلام جايي ندارد. تنها نگاه است كه با انسان حرف ميزند. نگاهها در
هم گره ميخورند و قطرات اشك متولد ميشوند.
اينجا سكوت يك دنيا حرف است. دستاني كه به سختي به رغم باندپيچي بسيار تكان ميخورند تا بگويند هنوز ميتوانيم...
آن طرفتر صداي ظريف دخترانهاي به آرامي شنيده ميشود: «نميتوانم
بنويسم» به سمت صدا ميچرخي. مبهوت به افراد مينگرد باز تكرار ميكند:
نميتوانم بنويسم عروسكي كه برايش هديه آوردي را به سويش ميگيري. خوشحال نميشود. هيچ
عكسالعملي نشان نميدهد. انگار نه انگار كه او روزي عاشق اين عروسك بود.
حالا تنها با بغض به اطراف مينگرد و باز تكرار ميكند: نميتوانم بنويسم.