روز ششم

این پیرمرد را دوست دارم! لبخندش ، خستگی اش ، اخمش ، نمازش ، اصلا همه چیزش عاشقانه است ! وقتهایی که مرا می بوسد و می خندد ، میان این همه التهاب بی اختیار لبخند می زنم.

امشب که حبیب به خیمه ها بازگشت و قصه  ی امروزش را تعریف کرد ، بابا گفت : " لا حول و لا قوه الا با الله "......بعد ، از عمه شنیدم که حبیب به سراغ طایفه ای از بنی اسد رفته و نود نفر برای یاری پدرم حاضر شده  اند ، اما یک وادی مانده به کربلا ، عمر سعد با چهارصد نفر راهشان را سد کرده اند و پراکنده شان کرده اند!

کاش می دانستم چرا بابای من نیاز به یاری دارد؟

چرا بعضی ها نمی خواهند کسی به یاری بابا بیاید ؟

چرا می خواهند تنها باشد بابای خوبم؟

می تواند روی من هم حساب کند.......

 

( سید حسین متولیان )