سفر نامه ابر
روز ششم
این پیرمرد را دوست دارم! لبخندش ، خستگی اش ، اخمش ، نمازش ، اصلا همه چیزش عاشقانه است ! وقتهایی که مرا می بوسد و می خندد ، میان این همه التهاب بی اختیار لبخند می زنم.
امشب که حبیب به خیمه ها بازگشت و قصه ی امروزش را تعریف کرد ، بابا گفت : " لا حول و لا قوه الا با الله "......بعد ، از عمه شنیدم که حبیب به سراغ طایفه ای از بنی اسد رفته و نود نفر برای یاری پدرم حاضر شده اند ، اما یک وادی مانده به کربلا ، عمر سعد با چهارصد نفر راهشان را سد کرده اند و پراکنده شان کرده اند!
کاش می دانستم چرا بابای من نیاز به یاری دارد؟
چرا بعضی ها نمی خواهند کسی به یاری بابا بیاید ؟
چرا می خواهند تنها باشد بابای خوبم؟
می تواند روی من هم حساب کند.......

( سید حسین متولیان )
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ ساعت ۷:۵۰ ب.ظ توسط داود رجبی
|
وقتي همه با من هم عقيده مي شوند، تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام.