سرعت حد (قسمت سوم و آخر)

بهش نگاه کردم و گفتم : می دونستی نسبت مساحت به وزن روی سرعت حد اثر میگذاره؟

بر اساس تحقیقاتی که کردم،هرچه این نسبت کمتر باشد سرعت حدی بیشتر می شود از این رو گربه ها سرعت حدی در حدود 97 کیلومتر بر ساعت دارند و انسان در حدود 197 کیلومتر بر ساعت!

خوب می دونی معنی این اعداد چیه؟این بدان معنی است که وقتی یک گربه و انسان از ارتفاع معینی پایین می پرند،هر دو تحت تاثیر دو نیرو قرار می گیرند.يكي نيروي جاذبه زمين و ديگري نيروي مقاومت هوا كه هميشه كوچكتر مساوي نيروي جاذبه زمين است.

اما همان طور که مي دانيم مقاومت هوا (Fd) با سرعت جسمی که در حال سقوط است رابطه مستقیم دارد از این رو در هنگام افتادن چون سرعت کم است این نیرو نسبت به نيروي جاذبه زمين (Fg) کمتر می باشد.پس اجسام به طرف مركز زمين شتاب  خواهند گرفت. با اين شتاب، سرعت حركت آنها افزايش مي يابد و با افزايش سرعت نيروي مقاومت هوا افزايش مي يابد تا اندازه اي كه اين نيرو برابر نيروي جاذبه زمين مي شود در اين صورت جسم شتابي نخواهد داشت چون برايند نيروهاي وارد بر آن صفر خواهد بود.

سرعت حد

در این حالت جسم به سرعت حد خود رسیده است،بنابراین یک گربه چون سرعت حدی کمتری دارد زودتر برآیند نیروهای وارد بر او صفر می شود تا یک انسان از این رو وقتی که این دو از یک ارتفاع پایین می پرند هنوز به زمین نرسیده آدمه می میره!چون زهره اش می ترکه!

اما گربه که احساس می کنه برآیند نیروهای وارد بر او صفر است راحت خودش را دراز می کنه و حودش را میکشه تا آرامترین سقوط را تجربه کند!

از سوی دیگر زیست شناسان معتقدنداگر گربه ها زمان کافی برای سقوط داشته باشند بدن و دمشان را در هوا می‌چرخانند تا درست روی پنجه‌ها فرود بیایند. همزمان پاها را می‌کشند تا با افزایش سطح، مقاومت هوا را افزایش دهند و چیزی شبیه به چتر نجات ایجاد کنند. هنگام رسیدن به زمین هم پاهای عضلانی گربه‌ها که نتیجه بالا رفتن از درخت است مانند کمک‌فنر عمل خواهد کرد. نکته دیگر این است که پاهای گربه به شکل عمودی روی زمین فرود نمی‌آیند و زاویه‌ای که بین پاها و تنه او ایجاد می‌شود، نیروی ضربه را به مفاصل وارد می‌کند. اگر گربه هم مانند انسان به شکل عمودی روی پاهایش فرود بیاید، تمام استخوان‌هایش خواهد شکست.

راستی یک آقایی را دیدم که می خواست بره بالای یک ساختمان، فکر کنم می خواست سرعت حد را آزمایش کنه،من بهش توضیح دادم اما گوش نکرد،میگفت : کاش یکی هم فکر بچه های من بود!!

کاش میتونستم کاری کنم

هنوز نگاه بهت زده اش را در ذهنم دارم!!

اکسیر مقدس خداوند

طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخي‌اش‌ را دوست‌ نداشتيم. نمي‌دانستيم‌ كه‌ دواست. دواي‌ تلخ‌ترين‌ دردها. نمي‌دانستيم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن.گمش‌ كرديم. شيطان‌ از دستمان‌ دزديد. بي‌طاقت‌ شديم‌ و ناآرام. دهانمان‌ بوي‌ شكايت‌ گرفت‌ و گلايه...‌

صبرکن پرواز نزدیک است

و تازه‌ فهميديم‌ نام‌ آن‌ اكسير مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ داديم، «صبر» بود.
ديگر عزم‌ آهني‌ و طاقت‌ فولادي‌ نداريم، ديگر پاي‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگي‌ نداريم. انگار ما را از شيشه‌ و مه‌ ساخته‌اند. براي‌ شكستن‌مان‌ توفان‌ لازم‌ نيست. ما با هر نسيمي‌ هزار تكه‌ مي‌شويم. ترك‌ مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌ و شيطان‌ همين‌ را مي‌خواست.
خدايا، ما را ببخش، اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست. ما ديگر ايوب‌ نيستيم.
از اينجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌ از آنكه‌ راه‌ بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌ و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ ناموافق‌ مي‌گريزيم.
شانه‌هايمان‌ درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌ كوچكمان‌ را نمي‌توانيم‌ بر دوش‌ كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌ آوار مي‌شويم، توي‌ سينه‌ ما جا براي‌ هيچ‌ غمي‌ نيست.
خدايا، ما را ببخش. اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست، ما ديگر ايوب‌ نيستيم.
خدايا اما به‌ ما برگردان، آن‌ معجون‌ تلخ، آن‌ اكسير مقدس، آن‌ صبر قشنگ‌ را.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌

اثر مپمبا

بهش گفته بودم که بعضی وقتها باید به هر چی اهمیت نده گوش نمی داد!

یاد گرفته بود که آب  گرم و داغ را درون یخچال بذاره! می گفتم آخه این کار چه حسنی داره؟

همیشه جوابش یک چیز بود،تو متوجه نیستی تو مجله خوندم که آب گرم زودتر از آب سرد یخ می زنه.

کاریش نمی شد کرد،اون هم اثر مپمبا را می دونست.شاید شما هم با این موضوع روبرو شده باشید که آب گرم زودتر از آب سرد یخ می زند!

در حقیقت این اثر یک مشاهده ای بود که یک دانش آموز تانزانیایی با آن مواجه شده بود.

این دانش آموز در حدود سال 1960 مشاهده کرده بود که اگر مواد سازنده بستنی ولرم باشند نسبت به مواد خنک تر زودتر یخ می زنند.

گرچه برای این مساله پاسخ های متعددی بیان شده است اما هنوز پاسخ دقیقی در این مورد بیان نشده است چرا که در پاسخ به این سوال دو حقیقت در نظر گرفته نمی شود : اول اینکه آب داغ تنها آب سردی با دمای بالا نیست بلکه آب داغ گازهای محلول و مواد شیمیایی کمتری دارد که هر دو بر روی نقطه انجماد تاثیر می نهند.دوم این که آب داغ تبخیر بیشتری دارد و از این رو با گرفتن گرمای بیشتر از آب یخ زدن آن را سریعتر می کند.

حال با دانستن این موضوع به نظر شما بهتر است آب گرم را درون یخچال بگذاریم یا آب سرد را؟برای پاسخ خود چه توجیهی دارید؟

سرعت حد (قسمت دوم)

گفتم : چتربازها و گربه ها هردو هنگام پریدن از ارتفاع خود را کش می آورند.

نگاهم کرد و گفت : آره یه چیزهایی حالیت میشه ها. اونها خودشون را کش می آرند تا بیشترین سطح تماس را با هوا ایجاد کنند و به این ترتیب خود را دیرتر به زمین برسانند.با این کار زمان سقوط خود را افزایش می دهند تا زمان ضربه وارد شده را کاهش دهند.


اما چرا گربه ها آسیب نمی بینند با آنکه بدون چتر می پرند اما انسان ها یا حیوانات آسیب می بینند.مثلا اگر یک خر را از ساختمان سه طبقه رها کنیم آسیب بیشتری خواهد دید تا یک گربه را.

گفتم : نمی دونم خوب خره دیگه،خری که در طبقه سوم ساختمان آمده و نمی دونه باید از پله ها پایین بره همون بهتر که بپره و آسیب ببینه!

گفت : نخیر اینجاست که نسبت مساحت به وزن مطرح می شود.در حقیقت نسبت مساحت به وزن گربه ها نسبت به خر یا انسان ( چه تشابه خوبی خیلی ها مخصوصا رئیس های اداره های دولتی از خر هم کمتر هستند.فقط نمی دونم چرا از طبقه بالای اداره شون پایین نمی پرند!) بیشتر است.

گربه ها و سایر جاندارانی که سالم به زمین می رسند نسبت مساحت به وزن بیشتری دارند از این رو سرعت حدی کمتری خواهند داشت.

راستی می دونی سرعت حدی چیه؟

نگاهش کردم و گفتم آ آ آره اما بعدا توضیح می دم الان زیاد حوصله ندارم ....

ادامه دارد ....

تقدیم به تو که دنیایم شدی

چون کودکی نوپا در دام حوادث اسیر! یادت می آید تصمیم گرفتیم با هم گریه کنیم،خنده کنیم،خوش باشیم و غم ها را بر دو تقسیم کنیم،آری خوشی ها دردها تقسیم بر دو،چه با هم یک به یک تقسیم بر دو، و تو همیشه زودتر اشک می ریختی! و زودتر می خندیدی چرا که همیشه برنده بودی در محبت کردن.

یادت می آید،قرار بود شبها لحظه ای بدون هم نباشیم،ساعت هایمان را با هم کوک می کردیم و تو همیشه زودتر بیدار میشدی و صبح مرا با گشودن چشمهایت زیباتر می ساختی.

بعدها فهمیدم که ساعت تو همیشه چند دقیقه جلوتر از من بود،زیرا محبت کردن ذات تو بود و من تشنه ی محبت.

نامت از ساقهایم شروع می شد،ریشه دوانده بودی در پیکر بیجان من و از شهد درون خویش بر من مهر می بخشیدی و مرا غرق محبت می ساختی.

یادت هست،همیشه پشت پنجره انتظار آمدنم را میکشیدی و من با هزاران شاخه گل رز قرمز که همه از عشق لبریز بود به نزدت می آمدم و چون نگاه می کردم،می فهمیدم چه بی دقت هستم که سرخی لبان تو کجا و قرمزی گلهای من کجا! تازه فهمیدم چرا هر بار با دیدن تو گلهایم رنگ و رخ می بازند! فکر می کردند زیباتر از تو هستند اما رخساره ی زیبای تو کجا و زیبایی آنها کجا.

دلت را با مهر پیوندی ناگسستنی بود،می ترسیدم کسی نگاهت کند و عاشقت شود آن وقت من بی تو آه ...

گفته بودم،لباسی را که از تن در می آوری و به هیچ دقتی به گوشی پرتاب می کنی،من حسرت بوییدنش را دارم! تو می خندیدی و چه بی دقت تر پرتاب می کردی و مرا در پی خویش می دواندی،تازه فهمیدم لباس تو در برابر بوی بدنت هیچ بود!

نازنیم،آغوشم بی تو چه سرد شده است! تنها قاب عکسی از تو برایم به یادگار مانده کاش می توانستم نامت را فریاد کنم و بگویم .... دوستت دارم! افسوس بغض راه گلویم را بسته است. نام بردن تو درد بر دردهایم می افزاید چرا که دلم باز هوس تو را می کند.

وچه زیبا پر گشودی و پرواز کردی گفته بودی تجربه پرواز نداری اما یقین دارم از هر عقابی بلند پروازتر بودی و اکنون که مرا می نگری کوچکی ام را نظاره کن که در برابر مهر تو چیزی  برای گفتن نداشته است.پرنده مهربان من،کی به آشیان خویش باز خواهی گشت؟

خانه بی تو چه غمگین است، چه می گویم خانه،ویرانه شده و هر جای آن دردی بر دردهایم می افزاید بگو بازهم کنار منی! بگو دختر شاه پریان من،بگو برای من که تو را پرستش می کنم.

چقدر درد در دلم فریاد می کند،اکنون که من کنار تو نیستم چه کسی تو را در آغوش خواهد گرفت و نوازش خواهد کرد؟ دعاهایم به اجابت رسیده اند؟آیا در آغوش خداوند هستی؟

فریاد کن بگو بی تو چه کنم که کر شده ام و هوش و حواس از کف داده ام، فریاد کن .... نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم آخر ..

مرغ عشقی که در میان قفس

برایم آوردی

آواز نمی خواند

مگر غروب و چه تلخ

نغمه نبودنت را سر میدهد...

خطوط میدان مغناطیسی

همان طور که میدانیم اگر در نزدیکی  یک آهن ربا جسمی آهنی قرار دهیم این دو به هم نزدیک و سرانجام یکدیگر را می ربایند در حقیقت در اطراف فضای هر آهن ربا خاصیتی وجود دارد که به اجسام مغناطیسی نیرو وارد می کند این خاصیت اصطلاحا میدان مغناطیسی نامیده می شود.

اما آیا راه حلی می شناسید که بتوانید به وسیله آن خطوط میدان مغناطیسی را نمایش دهید؟

شاید اولین راه حل استفاده از براده های آهن و ریختن آن بروی یک کاغذ باشد مانند تصویر زیر

اما چگونه می توان خطوط میدان یک قطب آهن ربا را نشان داد؟

به تصویر زیر دقت کنید،ابتکار یک دانش آموز دبیرستانی برای نمایش خطوط میدان مغناطیسی.

در تصویر بالا خطوط زرد رنگ نخ می باشند که پیچ هایی ریز به آن متصل شده است برای آنکه چنین شاهکاری را بسازید لازم است موارد زیر را دقت کنید:

اول : آهن ربای بکار برده شده باید قدرت مغناطیسی نسبتا بالایی داشته باشد.

دوم : پیچ های بکار رفته سبک باشند بهتر است از سوزن ته گرد استفاده شود.

خوب حالا به نظر شما ترفند به کار گرفته شده جهت انتخاب این عکس به عنوان یکی از بهترین عکس های فیزیکی دپارتمان فیزیک معلمان آمریکا شود؟

سرعت حد (قسمت اول)

کاریش نمی شد کرد علاقه وافری به پریدن داشت و جست و خیز.

عاشق دیده شدن بود،رفته بود کلاس چتر بازی،شنا و رقص اونم از نوع باله اش،با اون بدن لاغر مردنیش!

میگفت :روزی بهترین چترباز جهان خواهم شد! می پرید اینور و انور و سعی می کرد مثل گربه ها خودشو کش بیاره!

بهش گفتم : خیلی ملوسی،نازی گوگوری!

نگاهم می کرد و میگفت : می خوام با این کار زمان سقوطم را افزایش دهم زیرا هرچه بیشتر بتونم سطح بدنم را بیشتر کنم،دیرتر سقوط می کنم!

گفتم : سطح بدنت را نسبت به چی؟ گفت : نسبت به وزنم!

گفتم : شاه پری،دختر ناز توکه اصلا وزنی نداری،مثل پر می شی دیگه برنمی گردی به آغوش ما!

گفت : مثلا آقای باسواد چرا اگر یک گربه از ارتفاع بلند به طرف پایین بیافتد جایی از بدنش آسیب نمی بیند اما اگر تو از یک ارتفاع دو طبقه بیافتی دست و پات می شکنه و آسیب می بینی؟

گفتم : چون گربه می تونه در حین افتادن خودش را کش بیاره و سطح تماس خود را با هوا بیشتر می کند تا مقاومت ناشی از هوا را بیشتر بکنه و با این ترتیب دیرتر سقوط کنه.

نگاهم کرد و گفت :با این تفسیر تو ، بالاخره سقوط میکنه و اگر ارتفاع زیاد باشه میمیره.اصلا دقت به چتربازها کردی چه شباهتی میان اونها و گربه ها وجود داره؟

گفت : راستی اصلا می دونی سرعت حدی چی هست؟

ادامه دارد...

نگاهی متفاوت به کاربرد آینه ها

روزگار غریبی است نازنین!

مردم تو آینه ها یک جور دیده میشن و تو نگاه آدما یک جور دیگه!بعضی ها در قیافه بسیار زیبا هستند و در حقیقت زشتی باید جلوشون لونگ بندازه. یک بار هم خوب تر به اطافتون نگاه کنید.

بیشتر آدمها "دورین گری" هستند (اگر خواستید در موردش یک جستجوی کوچیک بکنید،منظورم را راحت متوجه می شوید). راستی دقت کردید چند نوع آینه داریم؟

آینه های تخت : که هرچی را اندازه خودش نشون میدن در حقیقت در این نوع آینه ها هرچیز به اندازه خودشه،فاصله جسم تا آینه برابر فاصله تصویر تا آینه است،اندازه جسم و تصویر با هم برابر است،تصویر برگردان جانبی است و تصویر را نمیشه بدست آورد یعنی مجازی هست (مثل اختلاس گران بانک صادرات که اصلا دست کسی بهشون نمیرسه!) از این آینه ها در دستشویی منازل،آینه های آرایشی و مغازه ها بیشتر استفاده میشه.

آینه های مقعر :  این آینه ها غالبا برای بزرگنمایی استفاده می شوند،مثل کارهای تبلیغاتی که دوست داریم اون چیزی که هست را بسیار بزرگ نمایش بدیم! آینه های مقعر یک ویژگی بسیار خوب دارند و آن هم کانون حقیقی است.این آینه ها جهت متمرکز کردن نور در یک نقطه و بالا بردن دمای یک نقطه می توانند مورد استفاده قرار گیرند. 

این آینه ها بوقلمون صفت هم هستند و می توانند در هر لحظه به یک رنگ در بیان یعنی می توانند هم تصویر حقیقی و هم مجازی ،هم تصویر بزرگتر،کوچکتر و برابر از یک جسم را به ما بدهند.(نمی دونم چرا وقتی آدمها به بالادستی شون میرسند مثل این آینه ها بوقلمون صفت میشن).از این آینه ها در آرایشگاه ها ،تلسکوپهای بازتابی،دندان پزشکی و... استفاده می شود.باید توجه داشت هرچه یک آینه بزرگنمایی بیشتری داشته باشد میدان دیدش کمتر خواهد شد.

آینه های محدب : در این آینه ها  افزایش میدان دید،مهم است.از این رو در این آینه ها جسم کوچکتر از اندازه خود نشان داده می شود.از این آینه ها در سر پیچ جاده ها،آینه های کناری اتومبیل ها و کامیون ها استفاده می شود.

آینه های مرکب : این آینه ها همانطور که از نامشان مشخص است از ترکیب چند نوع آینه بدست می آید غالبا از آینه های مرکب در مکانهای آموزشی و تفریحی استفاده می شود.

حالا به تصویر زیر دقت کنید به نظر شما هر کدام از آینه ها از چه نوعی می باشد؟

راستی فکر کنم آینه خدا از نوع محدب،چون گناه بنده هاش را می بینه حتی اگر بزرگ باشند اونها را کوچیک می بینه واسه همین هست که چشم پوشی میکنه!

و لیلی تشنه تر شد.


لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.

پوشک بچه و جسم سیاه!

همیشه کارم شده بود بشمارم چند بار خراب کاری می کنی،هر یکبارش کلی برام آب می خورد!

ماشاالله اصلا به فکر منم نبودی،گرچه همه راضی بودند و می گفتند،خیلی جذب خوبی داره!

مامانی هم که وقتی لبخند رضایت تو را می دید،کلی ذوق می کرد و میگفت : ببین،چقدر راضیه!

هر بار تبلیغ تلویزیون میداد نگاهم به تلویزیون خیره میشد و دعا دعا میکردم که یک مدل جدیدش را تبلیغ نکنه که خانم اونا می خواد بخرم!

قصه از جذب بود،خوب سه لایه بودن و پنج لایه بودن باعث می شد در هر مرحله قسمتی از خرابکاری تو جذب بشه و گریه ات بعدش بره هوا و سر من درد بگیره!

می دونی گل نازم جذب منو به یاد جذب و یا گیر انداختن نور مینداخت مثل تو که گاهی منو با لبخندهات گیر مینداختی! میدونی گل من وقتی تبلیغات میگفت حتی یک ذره هم بیرون نمیریزه یاد کاواک و جسم سیاه می افتادم که با گیر انداختن نور مانع خروج آن می شدند.

آره مثل یک کاواک که اون موقع این گونه تعریف می کردیم که اگر یک جعبه برداریم به گونه ای که هیچ منفذ و سوراخی نداشته باشد،کافی است یک سوراخ بسیار ریز (مثلا با سوزن) روی آن ایجاد کنیم تا اون سوراخ کوچک نقش کاواک را بازی کنه و اون جعبه نقش جسم سیاه! به این عنوان که اگر از آن نقطه درون جسم را نگاه کنیم،درون جعبه سیاه به نظر می رسه!

پس جسم سیاه جسمیه که هیچ نوری را از خود بازتاب نمی کنه و به همین دلیل سیاه به نظر میرسه.

آره گلم،الان که دارم فکر میکنم که این پوشاکها چه قدرت جذب خوبی دارند،بهت حق میدم که لبخند به روی لبت سبز بشه.

و سالهاست که تو با انواع حرفها منو تحقیر می کنی! راستی من که خودم هنوز پوشاک هام را تهیه می کنم!به نظرت هنوزم با من بودن برات حقارت به همراه داره!

الان اینجا تنها یکی هست که میدونه چی میگم.

از یاد در به در ترم و کو به کو ترم---از طفل گمشده پر جستجوترم---مردم به چشم آب نگاهم کنند لیک

من از سراب پیش تو بی آبروترم----پرواز را زکوی تو آغاز کرده ام---سنگم مزن که در حرم تو کبوترم

"السلام علیک یا غریب الغربا"

گرچه اون آقا فقط بنده نواز است،راستی هنوز سنگهایی که بمن زدی را یادمه،ازت ممنونم گلم باعث شدی آقام را بهتر بشناسم،آخه خیلی وقت بود باهاش قهر بودم.

راستی یک وقت نگذاری دلت جسم سیاه بشه.

توضیح :در فیزیک، جسم سیاه جسمی است که همهٔ نوری را که به آن می‌تابد جذب می‌کند. هیچ تابش الکترومغناطیسی از جسم سیاه بازنمی‌تابد یا نمی‌گذرد. به همین دلیل این جسم وقتی که سرد است سیاه دیده می‌شود.

یک جسم توخالی که تنها سوراخ کوچکی برای ورود یا خروج تابش دارد (کاواک) تقریب خوبی برای جسم سیاه ایده‌آل است. تابشی که از راه این حفره وارد ظرف شود، احتمال بازتابیدن بسیار اندکی دارد. این تابش پی‌درپی در دیواره‌های داخلی جسم بازمی‌تابد تا سرانجام درآشامیده شود. به همین دلیل، اگر از سوراخ به درون جسم بنگریم آن را سیاه خواهیم دید.

اگر جسم سیاه داغ شود، از خود موج الکترومغناطیسی می‌تاباند. طیف این تابش (یعنی شدت نسبی طول موجهای گوناگون در این تابش) مستقل از جسم سیاه است و فقط به دمای آن بستگی دارد. بررسی دقیق طیف جسم سیاه در آغاز سدهٔ بیستم میلادی از سوی پلانک یکی از نخستین انگیزه‌های ساختن نظریهٔ مکانیک کوانتومی بود.

اسپیکرهای هدایتی

اگر بخواهید با فردی آن طرف خیابان صحبت کنید یا باید فریاد بزنید یا اینکه بدانید اسپیکرهای هدایتی ویژه ای وجود دارند که می توانند صدا را فقط در جهت به خصوصی هدایت کنند. اگر یکی از آن اسپیکرها را داشته باشید، می توانید مانند تفنگ فرد مورد نظرتان را هدف بگیرید و سپس وقتی صحبت می کنید صدای شما فقط به گوش او می رسد و توسط افراد دیگر حاضر در محیط شنیده نمی شود.

این اسپیکرهای هدایتی، کاربردهای مختلفی دارند. مانند اینکه بخواهید در یک جمع صدایتان را به فردی برسانید بدون اینکه دیگران متوجه بشوند یا استفاده در کتابخانه و موزه ها برای اطلاع رسانی به افراد بدون اینکه باعث سر و صدا بشویم. یک کاربرد اش هم تفنگ صدا خفه کن است.مشکل فعلی در اینجا است که اسپیکرهای هدایتی موجود، قیمت بالایی دارند و برای داشتن یکی از آنها باید حدود ۳۰۰۰ دلار هزینه کنید.

حالا یک نفر مدلی از آنها ساخته که تنها ۱۷۵دلار قیمت دارد. می توانید آن را به تلفن همراه تان متصل کنید و وقتی با تلفن صبحت می کنید، صدای شما را در جهت مورد نظرتان ارسال می کند.

سازنده می گوید این اسپیکر ها علاوه بر کاربردهای مختلف، به درد شوخی کردن هم می خورد. از راه دور با فردی صحبت می کنید و او فکر می کند صداهایی در سر خودش می شنود! مدلی که توسط این سازنده ساخته شده، می تواند صداها را به فاصله ای ۶ تا ۹ متری ارسال کند.

البته این پروژه ای است که هنوز منتظر فراهم شدن بودجه لازم برای تولید انبوه است. اما اگر کمی صبر کنید تا چند سال دیگر مدل های چینی این اسپیکرهای هدایتی را همه جا پیدا می کنید.

نقل از سایت نارنجی.

درد دل (ببخش مرا بخاطر بزرگ بودنم)

سلام نمیدونم چرا وقتی درد دل می کنم عزیزانم نسبت به من حساس تر می شوند.این متن را به خاطر یک نفر حذف کرده بودم زیرا سبب رنجش بود،مهربانان من از همه اشتباهاتی که بخاطرش ناراحت شدید عذرخواهی می کنم.هر پاسخی هم دارید در اینجا قرار بدهید قول می دهم بدون تغییر فقط اضافه کنم.

سلام مهربانم،روزت زیبا!تعجب نکن هنوز هم می توانم برایت آرزوی شادی و سلامتی کنم!

گفته بودم دلم را شکسته اند،نگاهم از انسانها خسته است.گفته بودم ترجیح می دهم تنها باشم در زندگی کسی نباشم.گفته بودم با عشق ناآشنا هستم،اما تو آمدی و مهر را بمن آموختی تورا سپاس.

گفته بودم آنگاه که به زمین فرود آمدم به من گفته شد،دروغ نگویم و نگفتم و دیدم چگونه تو را خرد کردند و من فقط نظاره گر شدم مرا ببخش!

گفتی نگارش را دوست می داری اندیشیدم برای دل پاکت بنویسم نمی دانستم این نگاشتن روزی آهنگ رفتن مرا خواهد سرود،چرا که نا زیبایان از آن نگارش زیبا چه خواهند دانست جز زشتی عشق! مرا ببخش بخاطر سرودن رفتنم با دست خویش!

گفتم عاشق گل بودم و تو را یافتم و ندانستم گل با خارهای اطرافش زیباتر ست اما مرا توان خار نبود از این رو با کوچکترین خراش رها شدم،مرا ببخش که گل بی خار بودم!

دیگر آسمان دلم را به کسی هدیه نخواهم کرد،چرا که همیشه بارانی است !

دیگر اشکهایم را برای کسی نخواهم ریخت زیرا انتظار بازگشت ندارم.

دیگر لبهایم را به دستان کسی نخواهم دوخت،زیرا زخم خورده است و لب به شکایت گشودن را بهتر آموخته است.

مرا ببخش برای دوست داشتن کافی نبودم.اکنون که دیر آمدم مراببخش!

مرا ببخش اگر برای نگاه زیبای تو کافی نبودم ،اکنون که فراموش شده ام مرا ببخش!

مهربانم میدانم برای دوست داشتن پیر شده ام،تنها چند صباح دیگر به من فرصت بده،رفتنم نزدیک است اما بعد از رفتنم خواهی دانست،هرآنچه از عشق آموخته ای جز اوهام نبوده است!

عشق در دل می ماند و عاشق معشوق را به قربانگاه می برد نه از برای ذبح از برای با او ماندن!

بارتاب نور از سطوح مات

نگاهم از روی سیب های قرمزی که با هزاران زحمت مامانی برقش انداخته بود برداشته نمیشد.آدم دوست داشت همش را بخوره.نمی دونم چرا اما هر چیزی را که می دیدم احساس می کردم یک حس عجبی واسه خوردنش پیدا کردم.

دستم را بردم و یکی از سیبهای قرمز را برداشتم و تا اومدم گاز بزنم یکی زد رو دستم و گفت : "کارد بخوره به اون شکمت خوب بلدی کدومش را انتخاب کنی.بذارش سر جاش اینا واسه مهمون هاست!"

از بچگی از مهمونها بدم می آمد چون همه چیزهای خوب واسه اونها بود! از آجیل و شیرینی بگیر تا میوه و ... مامان به هرچی دست می زدی می گفت : "واسه مهمونه دست نزن!".

دوباره یک سیب برداشتم و گفتم : "نترس نمی خوام بخورم میخوام بدونم چرا براق شده."

نگاهم کردو گفت : " بخاطر این که من بارها با پارچه روش را پاک کردم و ساییدم واسه همین سطحش صاف شده و وقتی نور بهش برخورد می کنه منعکس میشه و براق نشونش می ده.

گفتم : پس هرچی که ساییده بشه باید براق نشون داده بشه؟راستی نورها یه صورت موازی برخورد می کنند به صورت موازی هم بازتاب می شوند؟

گفت : آره حتما به همین دلیله.گفت : نه اصلا این طور نیست اون وقت باید سطح سیب مثل آیینه عمل می کرد می دونید مادرمن هرکاری هم بکنی سطح کاملا صیقلی نمیشه واسه همین نور در جهات مختلف منعکس میشه و میشه سیب را از چند جهت براق دید هرچه این نورها منظم تر بازتاب بشن سطح براق تر بنظر میرسه.

راستی مادر من اصلا نیاز نیست همه طرفش را بسابی فقط سمتی را که به سمت نور هست پاک کن.

گفت : بسه بسه همین مونده حرف تو را گوش بدم،برو برو بذار کارهامو بکنم.

منم سیبم را برداشتم و رفتم اما خودمونیم سیب با سیب فرقی نمی کرد اما نمی دونم چرا سیبهای تمیز و سر میز خوشمزه تر به نظر می رسند!

راستی اگر با میكروسكوپ به سطح یك جسم مات نگاه كنیم،‏خواهیم دید كه این سطح،نا هموار و دارای پستی و بلندی های ‏بسیار است. این سطح از قطعات كوچك بی شماری ‏تشکیل شده است كه در كنار هم قرار گرفته اند. این قطعات، مانند آینه ‏هایی كوچك رفتار می كنند كه زاویه های متفاوتی نسبت به هم ‏دارند. وقتی یك دسته پرتو موازی به این سطح می تابد.‏ به علت تفاوت زاویه های برخورد نور با سطح ، پرتو ها به جهات مختلفی باز تاب می کنند.

در شكل های زیر منظره كوه و دریاچه‏ ای را مشاهده می‏ كنید. آیا می‏ توانید بگویید كه چرا در دریاچه آرام تصویر كوه دیده می‏ شود، ولی تصویر كوه در دریاچه متلاطم دیده نمی‏شود؟


پدیده لیدنفراست و هیدروژن مایع

اگر دستتان را در نیتروژن مایع فرو ببرید، یخ زدگی و از بین رفتن پوست دستتان حداقل صدمه‌ای است که با آن مواجه می‌شوید. اما راهی وجود دارد که بتوانید این کار را بدون کوچک ترین صدمه ای انجام دهید!
همانطور که در مطلب "آزمایش اثر لیدنفراست با سرب داغ"  اشاره شد، تئودور گری از خبرنگاران سایت پاپ‌ساینس است عاشق انجام آزمایش‌های عجیب است. یکی دیگر از آزمایش‌های معروف وی فرو بردن دستش درون نیتروژن مایع است. خود وی با شوخ‌طبعی خاصی درباره این آزمایش می‌گوید: "زمانی‌که من برای نخستین بار این عکس از دست مردی را دیدم که درون نیتروژن مایع با دمایی حدود منفی 195 درجه سانتی‌گراد فرو برده شده بود، بلافاصله با خود فکر کردم که این مرد باید دیوانه باشد! تنها کافی است که یک ثانیه دست خود را درون چنین مایعی قرار دهید و آنگاه به پوست جدیدی نیاز خواهید داشت. حتی این واقعیت که این دست خود من بود و ما این عکس را تنها چند لحظه قبل گرفته بودیم، نتوانست حیرت‌زدگی من را کم کند".


گری می‌گوید که به طرز شگفت‌آوری وی حتی احساس سرما هم نکرد. به همان دلیلی که قطرات آب بر روی ماهی تابه داغ جست و خیز می کنند،پوست دست وی هیچ صدمه‌ای ندید. تقریبا به صورت بی‌درنگ یک لایه عایق از بخار بین آب و فلز داغ شکل می‌گیرد که قطرات آب را نسبتا سرد نگه می‌دارد، بدون آنکه واقعا قطرات با سطح داغ تماس داشته باشند آنها را چند ثانیه روی هوا شناور نگه می‌دارد. در خصوص نیتروژن مایع، گوشت دست مثل ماهیتابه، سطح داغی است که دمای آن چند صد درجه بالای نقطه جوش آن است. بنابراین لحظه‌ای که دست آزمایشگر با مایع تماس حاصل می‌کند، یک لایه محافظ از گاز نیتروژن تبخیر شده را ایجاد می‌کند؛ همان‌طور که ماهیتابه یک لایه بخار آب ایجاد می‌کند. این لایه زمان کافی را برای گری فراهم کرد تا دستش را درون نیتروژن مایع فرو ببرد و باز آن را بیرون بکشد. اگر تنها چند لحظه بیشتر دستش را درون نیتروژن نگاه می‌داشت، دست وی مسلما دچار سرمازدگی شدید می‌شد.

به نقل از خبر آنلاین