سفر نامه ابر
روز چهارم
همه چیز ملتهب است ....نمی دانم چرا؟عجیب است این روزها بیشتر از تمام عمر شش ماهه ام تشنه می شوم. بی دلیل بغض می کنم ٬بی علت اشک می ریزم وتنها همدمم شده است رقیه که همیشه برای تکان دادن گهواره ام پیشدستی می کند. اما با این همه ٬ هر بار عمویم عباس و عمه ام زینب را می بینم ٬ آرام می شوم. امروز در میان حرفهای عمو شنیدم که گفت :۱۳هزار نفر در راهند. من از مهمان بدم نمی آید٬اما نمی دانم چرا این مهمانان را دوست ندارم....

(سید حسین متولیان)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت ۸:۴۳ ب.ظ توسط داود رجبی
|
وقتي همه با من هم عقيده مي شوند، تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام.