آیا وقتی فازمتر را به بدن اتصال میدیم،چراغش روشن می شه؟

سخن از آنجا آغاز شد که یکی از بچه ها پرسید:"آقا چرا وقتی فازمتر را به بدن اتصال میدیم،چراغش روشن می شه؟"،اندکی فکر کردم و گفتم ...

نظر شما چیست؟آیا تا به حال این مورد را امتحان کرده اید؟

راستی برای آنکه چراغ فازمتر روشن شود،باید چه شرایطی برقرار باشد؟

بهتر است ابتدا به بیان طرز کار یک فازمتر ساده بپردازیم.

در فازمترهای معمولی یک لامپ نئون و یک مقاومت سری در حد چند مگا اهم وجود داره لامپهای نئون بر حسب فاصله دو الکترود داخلی نیاز به اختلاف پتانسیل خاصی دارن که در لامپ نئون فازمتر ها این مقدار نزدیک به 70 ولت هست وقتی ولتاژ از مرز 70 ولت گذشت گاز داخل لامپ یونیزه میشه و جریان عبور میکنه و و انتقال الکترونهای گاز به مدار بالاتر و برگشت به مدار قبلی نور مرئی ایجاد میکنه مقاومت سری تضمین میکنه که جریان عبوری به مرز خطرناک نرسه و در حد چند میکرو آمپر خواهد بود.

در حقیقت با ورود فازمتر به پریز برق (بخش فاز) و اتصال انگشت به قسمت انتهایی سبب ایجاد یک مدار می شویم و این اختلاف پتانسیل را فراهم می کنیم،از این رو چراغ فازمتر روشن می شود.

راستی اگر بین زمین و بدن،عایق خوبی برقرار باشد و محیط خشک باشد،آیا بازهم این اتفاق خواهد افتاد؟(لطفا روی این سوال فکر کنید)

خوب حالا برگردیم به سوال اول،وقتی فازمتر را به بدن اتصال می دهیم،در حقیقت یک مدار ایجاد می کنیم که اختلاف پتانسیل دو سر مدار تقریبا صفر است از این رو دلیلی برای روشن شدن،چراغ فازمتر وجود ندارد.آنچه ما گاهی به طور لحظه ای ممکن است مشاهده کنیم ناشی از تخلیه بارهای الکتریکی ساکن،به صورت آنی می باشد که گاهی سبب ایجاد نوری ضعیف می گردد و چراغ نئونی را روشن می کند.

راستی تا به حال این موضوع را تجربه کرده اید؟

روزی که خورشید هنگام غروب از خودش خجالت کشید

برزیگر صحرای خون که بذرافشان زندگی بود، آخرین نیروی خویش را به کار انداخت. آنچه بذر زندگی داشت از دامن افشاند و خود نیز بر خاک خون گرفته نشست تا ناطور دشتی بزرگ باشد.

او که بر خاک نشست و خویش را قربانی انسان کرد، خورشید از خودش خجالت کشید با خود اندیشید: اندکی گرما و نور به زندگی انسان می بخشم و این همه فخر می فروشم، بر صدر می نشینم و خیره در چشم آدمی می نگرم، در حالی که در این کا رقصد خدمتی به آدمیزاد خاکی ندارم بل، این خاصیت وجودی من است. آفریدگارم چنین آفریده است. من با نورم و جوشش مذاب درونم، یگانه ام. این گرمی و حرارت که بر جسم سرد زمین و زمینیان می پاشم نه برای محبت به آنهاست بلکه به خاطر آسودگی خود من است، اگر نباشم می میرم. با اینکه حقی بر انسان ندارم و گذشت و بخششی در راه او نکرده ام، چه احمقانه است بر صدر نشستن و فخر فروختنم.

اما او، از من هزاران بار قوی تر و پرنورتر بود. او همه چیزش را در راه انسان، در راه آزادی انسان و بزرگی و شکوهمندی آدمی داد. و بزرگوارانه بر خاک نشست. باد، زوزه کشان بر چهره آدمکان خاک افشاند و خورشید چهره درهم کشید. از آن فراز سرازیر شد و گریان بر کران دور مغرب بر شن های داغ صحرا افتاد، گریست و اشک های خون رنگش دامن پاک آسمان را گلگون کرد.
غروب خورشید آن روز، غروب خورشیدی بزرگ تر را اعلام کرد. خون حسین با خون خورشید درآمیخت و ...

عاشورا شام شد...

استاد پرویز خرسند