سفرنامه ابر
روز پنجم
امروز " حبیب " پشت خیمه ی ما ایستاده بود و با مرد تازه واردی که " عامر بن ابی سلامه " صدایش می کرد ، سخن می گفت . آهسته و آرام ! ولی من شنیدم.
بحث از این بود که " عبید ا... بن زیاد " عده ای را مأمور کرده تا نگذارند کسی به ما ملحق شود و "عامر " به زحمت خودش را به ما رسانده تا کنار بابایم باشد و کمکمان کند.
نمی دانم این عبیدا.... کیست ؟ ولی نامش مهربان نیست !
سیاه است ! تاریک است !
انگار که سالهاست می شناسمش. انگار که سالهاست با من و بابا و عمو و برادرانم دشمنی دارد.

( سید حسین متولیان )
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ ساعت ۴:۴۰ ب.ظ توسط داود رجبی
|
وقتي همه با من هم عقيده مي شوند، تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام.