چقدر قضاوت سخت است!
هيزمشکن صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده. شک کرد که همسايهاش آن را دزديده باشد براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت.


متوجه شد همسايهاش در دزدي مهارت دارد؛ مثل يک دزد راه ميرود. مثل دزدي که ميخواهد چيزي را پنهان کند پچ پچ ميکند و…
آنقدر از شکش مطمئن شد که تصميم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند و نزد قاضي برود!
اما همين که وارد خانه شد تبرش را پيدا کرد!! زنش آن را جابهجا کرده بود…
مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه را زير نظر گرفت :
و دريافت که او مثل يک آدم شريف راه ميرود، حرف ميزند و رفتار ميکند...!
(برگرفته از اثرهای هشت بهشت)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۵:۴۵ ق.ظ توسط داود رجبی
|
وقتي همه با من هم عقيده مي شوند، تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام.