سفر نامه ابر
حالا نوبت من است ! از صبح همه یکی یکی رفته اند و بابایم تنها شده ! عمو نزدیک رودخانه افتاده است میان نخل ها. علی اکبر میان میدان ، قاسم و عون یک سمت و حبیب و جون یک طرف دیگر.....
زره می پوشم ! قنداقه ام زره ی من است . رمقی برای رجز خواندن نمانده . سوار می شوم که به میدان بروم از دستی به دستی . می بینم رقیه را ، عمه را ، مادر را که مرا دست به دست می کند تا دستان پدر ! به میدان میروم بر دست ِ بابایم.
حالا نوبت من است که بجنگم و سیراب شوم. حرمله کمان می کشد ....
تیر می آید ، سیراب می شوم با خون گلویم .چقدر آغوش بابا را دوست دارم .می خندم ، آتش می گیرد. خون گلویم را به آسمان می پاشد.
نگران رقیه ام..... نگران عمه ، نگران اسراء . هر چه باشد من مَردم ! غیرتم اجازه نمی دهد نگران نباشم. فکر می کنم باید از اینجای قصه به بعد را از بالای نی تماشا کنم....
وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

(سید حسین متولیان )
وقتي همه با من هم عقيده مي شوند، تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام.