وقتو خوب می شناختند و منتظر دعوت کسی نبودند با گرم شدن هوا سروکله شون پیدا میشد.

انگار نه انگار که آدم باید کسی را دعوت کنه واسه مهمونی،اذیت کن بودن و کسی دوستشون نداشت.

گاه گاهی هوسمون می گرفت که از خونه بندازیمشون بیرون،شبها کلافه ترمون می کردند،چراغها را خاموش می کردیم که مثلا برق رفته برید!

اما کو گوش شنوا،عاشق بودن و عشق معشوق داشتند و کوچکتر ها رابیشتر دوست داشتند!

میدونید گاهی وقتها با یک دفتر یا یک ورقه روزنامه دوست داشتم بزنمشون،واقعا بعضی وقتها کلافه ام می کردند گرچه این ابزار هرچه لول تر (لطفا با لول کلمه پنج حرفی اشتباه نگیرید) دقت ضربه بالاتر می رفت.

دیگه به زندگی مسالمت آمیز و همزیستی عادت کرده بودیم،جاشون خوب بود و منم ... ای بعدا فهمیدم بعضی هاشون حتی یک روز هم دوام نمیارن و سریع ...

هنوزم وقتی یک روزنامه را میبینم صدای نکره شون تو گوشم میپیچه!

اما چرا روزنامه یا ورقه لول شده بهتر عمل می کرد؟

مساله به جریان هوا وقانون دوم نیوتن برمیگرده،وقتی که روزنامه باز باشه می تونه در یک حرکت جریان هوای زیادتری را نسبت به یک حالت پیچیده شده جابجا کنه و همین جریان سبب میشه که نیروی بیشتری به ذرات هوا و اجسام سبک وارد کنه از این نتیجه برخورد با جسم سبک به مقدار قابل توجهی کاهش می یابد چون این جسم با جریان هوا جابجا می شود و از مکان اولیه خود بر اثر نیروی وارد شده توسط جریان هوا تغییر پیدا می کند.

البته باید توجه داشت عمل مورد نظر باید با سرعت بسیار بالا صورت بگیرد تا زمان لازم برای فرار کاهش یابد.

سالها گذشته و من هنوزم با این پشه ها و مگس ها زندگی مسالمت آمیز دارند تنها کسانی هستند که همیشه یادم می کنند.

اما هنوزم به این موضوع فکر میکنم که "پشه ها صبح ها کجا میرن؟".

vermin