تعجب نکن امروز روز توست،تو که وجودت مرا معنا بخشید و دنیایم را تغییر داد.

نمیدانم چگونه از محبت های بی دریغت سخن گوییم ای آموزگار من که مرا نیک نگریستن آموختی.

آری آنگاه که سخنانت آشفته ام می ساخت  میدانستم در اندیشه آن هستی تا صبر و گذشت مرا محک زنی و اکنون که چنین صبورم از تو ممنونم!

اکنون نیز مرا تنها مگذار نشانم ده که چگونه محبت بورزم و چگونه دوست بدارم.

یادت هست،هر مشکلی که پیش می آمد لبخند بر گوشه ی لبت سبز می گشت و من در اندیشه آن که تو در زیر این مشکلات از بین بروی اما نمیدانستم تو با این کار دوست داشتن عمیق را به من می آموزی.

می بینی مهربان من،آموخته هایم را چه نیکو بیان میکنم.

اکنون نیز در کنار تو،گوش به ندای دل سپرده ام که تو مرا آموختی که هر آنچه دل می گوید خوب گوش فرا دهم چرا که هرآنچه از دل برآید بر دل نشیند.

اکنون دانسته ام هر آنچه تو برمن می آموختی از دل بوده که این چنین بردلم حک شده است.

مهربانم روزت مبارک

مهربانم
به راستی آیا کلامی هست که تاب ثنای ایثار تو را بر من از آسمانیان بیاورد؟
کدامین روز ، روز تو نیست وکدامین لحظه است که از شمیم تو سکرآور یا عطر آگین نباشد...

به راستی آیا قلمی هست که با کلک خیال ، شکوه ایثار خاموش تو را که در بستر رویش های مکرر من و درگسترده ی تاریخ مکتوبم که هماره چون نگینی زرین درخشیده است به تصویر آورد؟

کدام خامه را طاقت تصویر خورشید است ؟

عزیز گرانمایه ام روزت مبارک!