





واسه همین به بیان تجربیاتم در این روز می پردازم، این تجربیات متشکل از چند آزمایش ساده بود:
۱- دستمال کاغذی نسوز :
برای این منظور سکه ای را درون یک دستمال کاغذی نهاده و پس از آنکه سکه را توسط دسمال کاغذی پوشانیدید خواهید دید با آتش زده کبریت و نزدیک نمودن آن به سکه ای که بر روی آن دستمال کاغذی قرار گرفته است دستمال کاغذی آتش نمی گیرد.
۲-تحقیق اصل برنولی
این آزمایش را با آویزان کردن دو بادکنک باد شده که به فاصله معینی از هم قرار گرفته اند می توان تحقیق نمود.اگر دو بادکنک را از نقطه ای آویزان کنیم (توسط نخ)و به فضای بین آنها بدمیم ملاحظه می شود که بادکنک ها به عوض دور شدن به هم نزدیک می شوند.
۳- کشش سطحی
یک ظرف آب و یک کاغذ که به صورت یک نوار نازک در آمده و نوار را به صورت فنری در آورده ایم.وقتی که که نوار کاغذی را به آب زده و می خواهیم جدا کنیم می بینیم انگار این مولکولهای آب خواهان جدایی از یار خود نیستند و کاغذ را به سمت خویش جذب می کنند.
۴-قانون سوم نیوتن
نخی را میان دو نقطه به عنوان مسیر حرکت قرار می دهیم(بهتر است مسیر به صورت سر بالایی انتخاب شود). سپس یک نی را به یک بادکنک باد شده وصل نموده و توسط چسب به مسیر حرکت می چسبانیم به گونه ای که بتواند بادکنک در مسیر حرکت کند با قیچی کردن انتهای بادکنک می بینیم که بادکنک به حرکت در مسیر تعیین شده می پردازد.
سه آزمایش اول توسط خانم خلیفه و آزمایش چهرام توسط خانم جلیلی انجام گردید.که من صمیمانه از زحمات آنها متشکر می باشم از طرفی لازم می دانم از زحمات خانم نعیمی هم تشکر کنم که با تلاش فراوان سعی در تهیه لوازم لازم جهت انجام آزمایش ها بودند.
اما منم با اجازه یه مورد را به عنوان قانون سوم نیوتن بیان می کنم :
یک سطل آب البته بهتره یک وان باشه،یک ظرف ماست خالی شده (نوش جون کسی که خورده) و یک بادکنک خالی که البته بعدا بادش می کنیم و در درون ظرف ماست قرار می دهیم و روی آب به صورت ناور قرار می دهیم می بینیم با رها نمودن بادکنک ظرف بر روی آب حرکت می کند.

میبینید چقدر ایده ها خوب و ارزان می باشد حالا بشینیم و با هم بحث کنیم که نمی شه و کی می خواد رئیس جمهور بشه!!!!!!!!!

می دونید فرق ما با کشورهای پیشرفته (یا به قول بعضی ها بلاد کفر) چیه؟یکی از فرقهای اساسی این هست که ما بعضی چیزها را دوست داریم با خودمون همراه داشته باشیم و به کسی ندیم و اونا دوست دارن دانسته هاشون را به اشتراک بزارن.
عزیزان سایت زیر مربوط به آموزش کلاس های درسی فیزیک دانشگاه ام آی تی آمریکا می باشد.حتما توصیه می کنم سر بزنید مطالب واقعا جالبی داره که خواندنشان خالی از لطف نیست.
همین حالا اینجا را کلیک کلید و داخل شوید.خوب اینجای قبلی را کلیک کردید!
این مطلب کاملا بی ربط به عنوان وبلاگ است اما به نظرم خیلی جالبه حتما بخونید.

در بيمارستاني، دومرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتي با يكديگر صحبت مي کردند، از همسر، خانواده، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.
هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. بيمار ديگر در اين ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه مي گرفت. اين پنجره، رو به پارك بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختهاي کهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد.
روزها و هفته ها سپري شد. يك روز صبح، پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بي جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در کمال تعجب، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد که :"چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي کرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟". پرستار پاسخ داد : "شايد او خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند".

