یادش بخیر زمانی که باران می بارید میدوید بیرون و یک نفس عمیق میکشید و می گفت: خدا را شکر چه هوای مطلوبی خداجون ممنونتم!
بعدش با هم میرفتیم پارک و شروع میکردیم به دویدن و رسیدن به نقطه ای که از آنجا کوه های دوردست به خوبی نمایان بود.
یادش بخیر همیشه می گفت : ببین کوه ها چقدر قشنگ هستند،آبی مثل آسمان!

بهش گفتم : نه عزیزم کوه که آبی نمیشه این رنگ آسمان است که تو میبینی.مثلا همین خاک را ببین تیره هست و کوه هم از همین خاکهای بهم فشرده تشکیل شده از این رو کوه هم تیره رنگ است.
گفت : دورویی از آن آدمهاست طبیعت همیشه با انسان صادق است،کوه ها نماد یکرنگی و استقامت هستند.
یادمه یک روز بالاخره مجبور شدیم تا نزدیکی آنها برویم هرچه نزدیک میشدیم از رنگ آبی کاسته و به رنگ تیره آنها اضافه میشد،نگاهم کرد و گفت : حق با تو بود مرا ببخش!
بهش گفتم : میدونی گلم،وقتی به یک کوه که در دوردست قرار گرفته است نگاه میکنیم نور کمی از آن به چشم ما می رسد از این رو رنگ آبی بین ما و جو زمین رنگ غالب و پیروز می شود،از این رو رنگ آبی که به کوه ها نسبت می دهیم در واقع مربوط به آسمان کم ارتفاع میان ما و کوه هاست.واسه همین است که قسمت های پایین کوه تیره تر به نظر می رسد و قسمت های بالای آن آبی رنگ.
نگاهم کرد و گفت : حق با توست،من سطحی نگاه کردم از این به بعد به ماهیت یک جسم هم دقت می کنم،راستی ماهیت آدمهای دورو چیه؟حقیقتا ارتفاع آسمان اونها با خدا خیلی زیاده!واسه همین هست که ماهیتشون بسیار تیره و تاره درسته؟
بهم گفت،میای بریم قله،مگه نمیگی اونجا ارتفاع آسمان کمتره شاید دعای من سریعتر بگیره! هنوز دستانش را یادمه که با اشک بسیار به دعا بالا برده شده بود حس می کرد به خدا نزدیک تره!



