البته گاهی هم سرش را می گذاشت رو میز منتظر بود ، نمی دونم منتظر چی اما ....
به طرفش رفتم نمی دونستم چطور به حرفش بیارم اما بهش گفتم چیزی شده؟گفت نه ! گفتم خیلی پکری.گفت : نه خوبم ممنون.
دیدم این جوری نمی شه بهش گفتم پسر جون می شه خودکار بیکتو ببینم.آروم بهم گفت آقا دنیا همه جا یه رنگه ، خودکار خودتو نگاه کنی انگار واسه منو دیدی.
گفتم نه واسه من با تو فرق داره آخه واسه تو روش یه سوراخ هم هست.
بهم گفت : همه خودکار ها باید این طور باشند .
گفتم : نه واسه من این طور نیست، البته دروغ می گفتم و حرف اونم درست بود اما نمی خواستم فرصت را از دست بدم.
بهم گفت : اگه خودکارتون سوراخ نداره پس چطور باهاش می نویسید؟گفتم:به راحتی!
گفت :فدات آخه شما که درس خوندید می دونید برای این که جوهر یا به قول شما باسوادا سیال از یه نقطه به نقطه دیگه بره باید اختلاف فشار موجود باشه از طرفی حرکت از فشار بیشتر به فشار کمتر است.
گفتم منظورت اینه که فشار داخل از بیرون کمتره؟آخه.
گفت : آقا قرار دادن این سوراخ واسه این هست که درون خودکار هوا جریان پیدا کنه و چون به فضای بالا فشار وارد می کنه در نقطه ابتدا فشار کل برابر فشار هوا به علاوه فشار ستون جوهر است از این رو این فشار از فشار بیرون بیشتر است لذا جوهر با حرکت به روی کاغذ به آرامی خارج می شود.
بهش گفتم : آره فکر کنم همین طور هست که تو می گی.
آروم نگام کرد و گفت : آقا چرا دل بعضی از آدما به اندازه این سوراخ کوچیکه به طوری که نمی شه به درونش وارد شد؟
گفتم : فدات شم برای این که به داخل خودکار نفوذ کنی باید خودتو به اندازه اون کوچیک کنی،اما آیا برای وارد شدن به دل آدما هم باید خودتو کوچیک کنی؟
یه نگاه سرد بهم کرد و گفت : آقا چرا بعضی ها می خوان از راز دل آدما با خبر بشن؟اگه طرف بخواد رازشو خودش می گه دیگه.چرا بعضی ها موضوع فیزیکی را بهونه ارتباط قرار می دن؟چرا بعضی ها فکر می کنند ما احمقیم؟
آروم نگاهش کردم و بهش گفتم بعضی ها نمی خوان تو را ناراحت ببینند از این رو خودکار بیک را بهونه می کنند!
به نظر شما استدلال این دوست من چطوره؟ موفق باشید.

بهش گفتم فدات شم یه کمی صبر کن حتما می پزه.اما گوشش به این حرفا بدهکار نبود.همش مثال های منزلشون را می زد که ویلای لب دریا خیلی بهتره!
گفتم چطور مگه؟گفت:آخه اونجا همه چیز سریعتر انجام می شه نسبت به این محل خراب شده!
گفتم آره درست می گی ، راستی به نظرت چرا این اتفاق می افته؟نگاه کرد و گفت : نمی دونم و نمی خوام هم بدونم واسه من فقط این مهمه که چرا آب گرم نمی شه! شروع کرد به اضافه کردن چوب های نسبتاً خشک تا بلکه آتش را بیشتر کند و بتواند تخم مرغ را سریعتر آب پز کند!
نمی دونم اما فکر کردم بهش بگم که چون هر چه از سطح آزاد دریا بالاتر می رویم ارتفاع هوای بالا کمتر می شود و فشار کاهش می یابد برای همین هم چون فشار کاهش می یابد نقطه جوش مایع پایین می آید و به همین دلیل هم گرمای لازم برای پختن تخم مرغ به اندازه کافی در زمان یکسان به آن داده نمی شود از این رو زمان بیشتری برای آن که تخم مرغ بپزد نیاز مند هستیم.
اما کو گوش شنوا، بهم گفت به بیان شما برای آن که تخم مرغ را در کوه بتونیم سریع بپزیم باید دیگ زودپز بیاریم، نه !
گفتم اینم یه راه حله البته خیلی خوب نیست اما فکر کنم راه حل های دیگری باشه نظر شما چیه؟
موفق باشید.

با سلام خدمت تمامی دوستان و علاقه مندان فیزیک.
سال نو مبارک.امیدوارم در سال جدید در سایه ایزد منان و با توکل و اراده ای آهنین بتوانید به خواسته های خویش جامه عمل بپوشانید.
موفقیت شما را آرزومند هستم.

قطره ای را فرض می کنیم که از ارتفاع زیادی (هنوز درون جو زمین هستیم!) شروع به سقوط می کند به نظر شما اگر در حین سقوط این قطره با آهنگ ثابتی شروع به بخار شدن نماید در اثر کاهش ارتفاع سرعت قطره چه تغییری می کند؟
موفق باشید.
* * * * * * * * * * * * * * * *
سخن بالا از آلبرت اینشتین در مورد اصل عدم قطعیت میباشد و جالب آنکه آنرا هنگامی سرداد که از زمان به زیر سئوال رفتن پذیرفته های علمی عصر از بن و ریشه ، به دست خود وی چند سالی نگذشته بود ! از برکت کار او فضای سه بعدی و زمان تک بعدی اینک مختصات نسبی یک گسترده لایتناهی چهار بعدی شده بود. سرعت سیر زمان برای ناظرانی که باسرعت های متفاوت در حرکت بودند متفاوت شده بودند.
سیر زمان در نزدیکی یکی از اجرام آسمانی بزرگ کند شده و در شرایط خاصی کار آن به توقف نیز کشیده بود. تا آن زمان هیچ کس بیش از شخص اینشتین پایه های علم را به لرزه در نیاورده بود و حالا او آلمانی جوان تازه به دوران رسیده ای را می دید که مانند خود وی با حمله جدیدی به فیزیک کلاسیک وارد میدان شده است. آن مرد که با کار خود اساس دانش کلاسیک و اعتماد انسان به تلاشهای خود در راه درک جهان طبیعی را سست کرد که بود؟ آن مرد انسانی چند بعدی و از رهروان پیشگام و دلیل راه کشف جهان هراس انگیز کوانتوم بنام ورنر هایزنبرگ بود که به سبب داشتن رفتاری متناقض مورد درخور بررسی نیز بود.
هایزنبرگ در پنجم دسامبر سال 1901 در شهر دورزبورگ آلمان از پدری به نام آگوست و مادری به نام آنا زاده شد. پدر او استاد دانشگاه و متخصص تاریخ امپراتوری بیزانس بود و بدین ترتیب ورنر جوان در یک محیط خانوادگی دانشگاهی در طبقه ای بالاتر از طبقه متوسط جامعه بزرگ شد. او در دوره دانش آموزی آموختن پیانو را آغاز کرد و در سن 13 سالگی آثار بزرگان موسیقی را با آن نواخت. و تا پایان عمر پیانو زنی عالی باقی ماند. او در دبیرستان حساب دیفرانسیل و انتگرال را بطور خود آموز و پیش از فرارسیدن امتحانات نهایی یاد گرفت. روی توابع بیضوی کار کرد ودر 18 سالگی در انتشار مقاله ای درباره نظریه اعدادتلاش کرد. هایزنبرگ جوان ، پس از جنگ جهانی اول وارد صحنه سیاسی شد در آن زمان پشتیبان جنبش ملی به پرچمداری ارتش بود. در چند نبرد خیابانی علیه گروه های کمونیست شرکت کرد. در دوران دانش آموزی گروهی بنام هایزنبرگ به رهبری وی تشکیل شد که فعالیتهای سیاسی علیه نظام حکومتی کشور پرداختند. علاوه بر فعالیتهای سیاسی به ورزش از جمله اسکی و کوهنوردی نیز می پرداخت. هایزنبرگ شطرنج باز برجسته ای بود شهرت او به دوران کودکی اش برمی گردد معروف است که در کلاس درس در زیر میز و حین تدریس معلم شطرنج بازی می کرده است ؛ و برای فرصت به حریف معمولا ً بدون وزیر بازی می کرد.
هایزنبرگ در سال 1920 وارد دانشگاه مونیخ شد. در آنجا علاوه برتحصیل در رشته فیزیک کتب کلاسیک به خصوص آثار علمی فلاسفه اولیه یونان از افلاطون و ارسطو گرفته تا دیمیقراطیس و تالس را نیز خواند. علاقمندی هایزنبرگ به رابطه بین علوم و فلسفه تا پایان عمر او ادامه داشت. نزدیکترین دوست او در دانشگاه ولفگانگ پاولی بود. هایزنبرگ هنوز دانشجو بود که شواهدی دال بر اعتماد به نفس عظیم از خویش نشان داد. در آن ایام مشکلی به نام پدیده زیمن اسباب زحمت پژوهشگران فیزیک اتمی بود. پدیده مربوط به واکنش توضیح ناپذیر یک اتم واقع در یک میدان مغناطیسی نسبت به میدان بصورت تقسیم شدن خط طیفی آن به بیش از سه خط مورد انتظار بود. وی در مقاله ای که نخستین اثر علمی او بود مدلی ریاضی برای توضیح آن پدیده ابداع و ارائه کرد. در سال 1922 نیاز بوهر در دانشگاه گوتیگن به سخنرانی در باره نظریه کوانتومی و فیزیک اتمی پرداخت هایزنبرگ در نخستین جلسه سخنرانی بوهر از یکی از اظهارات وی انتقاد کرد که پس از بحثی که بین آن دو صورت گرفت در پایان منجر به آشنایی و همکاری دراز مدت آن دو شد. در سال 1925 هایزنبرگ برای حل مسائل ریاضی ساختار اتم ، ریاضیات خاصی را برای حل آن مسائل ابداع و با آن چهار چوب ریاضی لازم را برای تشریح رفتار اتم شناسایی و پی ریزی کرد که این ریاضیات توسط جبر ماتریسی بورن شناسایی شد.
هایزنبرگ در سال 1926 به دعوت نیلز بوهر در انیستیتوی فیزیک نظری کپنهاگ در سمت دستیاری بوهر به فعالیت مشغول شد. هدف همکاری های هایزنبرگ و بوهر در زمینه فیزیک ، ارائه تصویر کاملتری از اتم به منظور راه یافتن به یک نظریه جدید بود که درستی اش به روشهای ریاضی قابل اثبات و پاسخگویی کلیه سئوالات مربوط به خواص و کیفیات مربوط به اتم در آزمایشگاه شد.
![]()
هایزنبرگ در بهار سال 1926 یعنی در زمانی که بیست و پنج سال بیشتر از عمرش نمی گذشت برای نشریه علمی «زایتشریفت فور فیزیک» مقاله ای فرستاد که عنوان آن «گفتار درباره محتوای ادراکی سینماتیک و مکانیک کوانتومی» بود. مقاله بیست و هفت صفحه ای مذکور که از دانمارک برای نشریه فرستاده شده بود حاوی فرمول بندی هایزنبرگ از اصل عدم قطعیت معروف خود بود. اصلی که اثبات آن تضمین کننده مکان او در تاریخ علم شد. اهمیت این اصل از آن روست که مصادیق و پیامدهایی چنان دوررس دارد که نه تنها بر فیزیک ذرات درون اتمی بلکه بر همه دانش بشری اثر می گذلرد. انگیزه اصلی منجر به کشف اصل عدم قطعیت کوششهای نظری بود که برای تعیین دقیق شکل مدارهای الکترون های اتم بعمل می آمد ؛ لازمه نشانه کردن یا تعیین مکان الکترون در حال گردش این بود که ابتدا با وسیله ای مانند یک تابش الکترومغناطیسی کوتاه موج روشن و مرئی شود. روشن شدن الکترون با برخورد فوتون های آن تابش به آن تحقق می یافت که اگر یک فوتون تنها هم به آن برخورد نمی کرد آن برخورد در هر حال مکان واقعی الکترون را تغییر می داد. وضعیت مشابه وضعیت برخورد یک توپ بیلیارد با یک توپ دیگر و از جا کنده شدن توپ هدف بود. دیده میشود که در اینجا خودِ وسیله دیدن یعنی نوری که برای رویت و اندازه گیری موقعیت مکانی الکترون بکار میرود با ایجاد یک خطای سنجش در اندازه گیری آن پارامتر حرکت نتیجه کار را کم دقت میکند. دو کمیت موقعیت مکانی وممنتم یک ذره ی بنیادی را بطور همزمان نمی توان اندازه گرفت زیرا به فرض که بتوان الکترون را برای انجام سنجش قدری معطل کرد نفس آن عمل سبب میشود که دیگر اندازه گیری ممنتم الکترون نباشد. نکته در خور توجه اینکه حاصلضرب خطاهای اندازه گیری هر زوج این متغییرها همواره مینیمم ثابتی دارد.
در سال 1927 که هایزنبرگ ، بوهر و دیگران هنوز سرگرم بحث درباره تفسیر کپنهاک از نظریه کوانتومی و ارائه آن بودند ؛ هایزنبرگ سمت استادی فیزیک نظری دانشگاه لایپزیگ آلمان را که به او پیشنهاد شده بود پذیرفت و بدین سان در بیست وشش سالگی جوانترین استادکامل دانشگاه در آلمان شد. هایزنبرگ در لایپزیگ با تبدیل انیستیتوی فیزیک دانشگاه به یک مرکز پژوهشی پیشرو در زمینه های فیزیک اتمی و کوانتومی کمک مهمی به ارتقاء جایگاه علمی آن موسسه کرد. از دانشجویان اولیه او در آنجا میتوان رودلف پیرلز ، ادوارد تلر، کارل فریدریش و فن ویتزساکر را نام برد که همه در سالهای بعد در جهان فیزیک به شهرت رسیدند.
در سال 1933 جایزه فیزیک نوبل را بپاس کمک های متعدد هایزنبرگ به پیشرفت مکانیک کوانتومی به وی اعطا کردند. هایزنبرگ در سال 1958 و در سن پنجاه وشش سالگی به مونیخ بازگشت و عهده دار انیستیتوی فیزیک نظری ماکس پلانک شد. او به سخنرانی های خود در مجامع بین المللی نیز ادامه داد اما محتوی سخنان او بیشتر فلسفی بود تا علمی. او در اواسط سال 1973 به سرطان مبتلا و سخت بیمار شد. سرطان وی ابتدا برای مدتی عقب نشینی کرد و حتی بنظر آمد که وی حتی سلامت خود را بازیافته باشد اما دو سال بعد در ژوئیه سال 1975 وضع جسمانی وی به وخامت گرایید و او شش ماه بعد از آن تاریخ در گذشت.
نوشته شده توسط سپهر- آدرس وبلاگ http://review-of-physics.blogfa.com .
می دونید اگه یه بچه معصوم تو یه مسیر مستقیم حرکت کنه ، و یه آدم از خدا بی خبر جلوی راهشو بگیره و مثل فرانچی که پول جک داداش انریکو را گرفت ، پولشو بگیره آیا دیگه پولی واسش می مونه که بخواد بره قاقا لیلی بخره؟
خازن سری در مدار نقش همین فرانچی را بازی می کنه و باعث میشه تمام اختلاف پتانسیل را از آن خود کرده و مانع رسیدن جریان به بقیه اجزا بشه.البته کم کم.
حالا با هم سوال زیر را حل می کنیم:
در مدار شکل زیر بعد از بستن کلید K بار الکتریکی ذخیره شده در هر خازن چقدر است ؟
چون با بستن کلید خازن سری پر می شود لذا شدت جریان در دوسر مقاومت و دوسر خازن به دلیل عدم عبور جریان صفر می گردد از این رو بار الکتریکی ذخیره شده در خازن موازی یعنی C1 برابر صفر می گردد.
اختلاف پتانسیل دو سر اختلاف پتانسیل دو سر خازن C2 برابر اختلاف پتانسیل کل مدار یعنی 24 ولت می گردد از این رو :
q2=C2E=24*4=96 uC
موفق و موید باشید.
واسه همین فکر کردم که چطور این مفهوم را به بچه ها آموزش بدم.
بیایید فرض کنیم یه آدم قلدری داریم که می خواد مسیر ها ی ترقی را طی کنه این آدم به دوحالت می تونه این کار را انجام بده :
۱-مرحله به مرحله (موازی دیگران)
۲-یک دفعه (سری- ره صد ساله را یک شبه طی کردن).
واسه همین هم اگه سر راه دیگران قرار بگیره (راه دوم) هر چی سر راهش باشه می خوره ، البته کم کم .
اگه هم بخواد زیر آبی رد کنه (راه دوم) اول می زاره یه کمی بهشاعتماد بشه و سپس شروع به خوردن از توبره دیگران می کنه.
نقش خازن ،نقش همین آدمه ! خازن اگه در مدار شامل مقاومت قراربگیره به دو حالت :سری و موازی می تونه با مقاومت و مدار بسته بشه.
اگر حالت سری باشه ،به اصطلاح مدار را می خورد و مانع عبور جریان از مدار می گردد .اگر هم به حالت موازی با مقاومت بسته بشه کم کم شروع به باردار شدن می کند و وقتی خوب باردار شد جریان عبور از مقاومت را صفر می کند.
برای همین هم وقتی یک خازن در مدار قرار دارد پیشنهاد من این است که فرض کنید اصلاً خازنی نداریم و مساله را حل کنید.سپس با بدست آمدن اختلاف پتانسیل دو سر مقاومت بدست آمده اختلاف پتانسیل خازن را تعیین و بار الکتریکی آن را بدست آورید.
در مدار بالا می خواهیم بار الکتریکی ذخیره شده د رخازن را بدست آوریم.
در اتدا فرض می کنیم خازن در مدار نیست پس جریان مدار را می یابیم :
I=E/R+r=10/5+1=10/6=1.6 A
همانطور که در شکل مشخص است خازن و مقاومت با هم موازی هستند یعنی اختلاف پتانسیل دو سرخازن ومقاومت با هم برابر است.ا این رو اختلاف پتانسیل دو سر مقاومت رامی یابیم:
V=IR=1.6*5=8 v
بنابراین بر اساس رابطه بار اکتریک ذخیره شده در خازن داریم :
q=CV=20*8=160 uc
موفق باشید.
به نظر شما چرا آقاهه لباس آهنی به تن کرده؟
بعداْ در مورد علت فیزیکی آن با هم صحبت می کنیم.
یکی از بچه ها گفت:آقا آقا زودتر تا دیر نشده در و پنجره ها را باز کنید!گفتم مگه چی شده که دیدم بله دیگه کار از کار گذشته و ما هم بی نصیب نموندیم!
یکی از بچه ها گفت :آقا اگه ما نخوایم این لطف به ما بشه باید کی را ببینیم یا کجا بریم؟
گفتم یه سوال ، به نظر شما چرا باید این اتفاق بیفته؟
یکی دیگه از بچه ها گفت آقا بازم شما ، ما که در منطقه خطر قرار گرفتیم و اول از همه نصیب ما شد چی، بازم من فداکاری کردم و یه کمی از اونا خوردم!بالاخره ما باید در راه علم جان فشانی کنیم!
گفتم نه نه به خاطر من این کارا را نکنید!اما جدا از این مطلب چرا من دیرتر از شما متوجه شدم؟یکی از بچه ها گفت: خوب آقا این بوی خوش را هر کس به اندازه لیاقتش دریافت می کنه و منطقه ای که واقع شده، البته بو می خواست نزد شما برا پا بوسی بیاد اما چون ما در مسیرش قرار داشتیم مجبور شد تغییر مسیر بده و راهش را عوض کنه!

گفتم آفرین دقیقاً همین طور است.مولکولهای آن با مولکولهای هوا برخورد کرده اند و لذا بر اثر برخورد ملکولها به یکدیگر ، تغییر مسیر داده اند از این رو مسیر طی شده دیگر به صورت یک خط راست نمی باشد بلکه مسیر شکسته است و برای همین هم زمان رسیدن طولانی تر می شود.البته پس از مدتی همه از وجود آن بهره مند می شویم!
یکی دیگه از بچه ها گفت پس خوش به حال کسانی که در خلا هستند!
گفتم بچه ها این پدیده را در فیزیک پدیدۀ "پخش" می نامیم و اصولاً در مورد گازها به کار می بریم.
ازشون خواستم تا در مورد این که اگه در فضای خلا کسی همچین کاری بکنه آیا دیگران می تونند سرزنشش کنند؟نظر شما چیه؟
موفق و موید باشید.

تابلو عشاق از نقاش اکسپرسیونسم
معاصر Vlad Zimanas اهل لیتوانی
کسانی که به این موضوع علاقه دارند به خوبی میدانند که اینشتین ویولون مینواخت و تا جایی که میدانیم نوازنده خوبی هم بود. چرا که علوم ریاضی و فیزیک وهنر موسیقی تا حد بسیاری متکی به تفکر انتزاعی هستند و داشتن درک صحیح و یا دست داشتن در یکی از آنها، تاثیر بسیار مثبتی در توانایی یادگیری دیگری دارد و اگر شخصی در هر سه آنها مهارت داشته باشد که دیگر خوشبخت ترین دانشمند به شمار می رود.
خوب، گوش کردن به یکی از فوگ های fugue باخ مانند چیست؟ فوگ نوعی موسیقی پلی فونیک (چند صدایی) است که آواهای موجود در آن (یا به عبارتی ملودیهای آن) از دو تا شش صدای مشخص و مجزا تشکیل شده است که به صورت عمودی در کنار هم قرار گرفته اند و یک فرم اوج گیرنده هارمونیک را به وجود می آورند. درواقع چیزی شبیه گوش دادن به صحبتهای همزمان 2 تا 6 نفر است که به طور همزمان درباره موضوع واحدی صحبت میکنند. شنونده میتواند موضوع کلی صحبت را بشنود، و متوجه شود که این گروه در کجا با هم توافق دارند و کجا مخالف یکدیگرند.
درواقع، تفاوت و تشابه میان "گوش دادن" و "شنیدن" مانند نسبت "فکر کردن" و "حس کردن" است. روشن کردن رادیو و انجام دادن کاری دیگر، گوش کردن نیست، و از طرفی توجه کردن به کاری که انجام میدهید هم به شمار نمی آید. گوش کردن، توجه کردن است و این کاری است که انجام دادنش، به اشتیاق برای درک مطلب نیاز دارد و روندی بسیار پویا و مشارکتی دارد. هدف هنر سوق دادن انسان به سوی خشنودی نیست و برای این به وجود نیامده است که به شما احساسی بدهد یا احساسی بگیرد، ذهنتان را کسل رده و شما را به خواب ببرد، بلکه کار هنر این است که درون انسان را سرشار از زندگی کرده، ذهن او را فعالتر و قابلیتها، قدرت درک و آگاهیهایش را گسترش دهد. تعجبی ندارد که هنر در دستگاههای دولتی یک تجمل به شمار می آید. پابلو پیکاسو نقاش مدرن اسپانیایی گفته است: "هنر باید با تیغ هایی تیز تجهیز شود".
گوش دادن به موسیقی به معنای تسلیم شدن به آن نیست، بلکه به معنای درگیر شدن با فرمها و مفاهیم درونی آن و درهم آمیختن این مفاهیم با آنچه در ذهن داریم، است و لذت بزرگی که از پیش بینی کردن رازها و فراز و فرودهای منطقی آن میبریم به اندازه غافلگیر شدن در انتهای یک رمان ادبی زیبا، و حتا بیشتر از آن، به زندگی ما غنا میبخشد.
این بیماری ضد موسیقی درواقع نتیجه سیستم تربیتی و آموزشی است که در آن هنر، یک جنبه تجملی و غیر ضروری تلقی میشود. بسیاری از خوانندگان این مطلب از پیامدهای ناگوار این شیوه آگاهند و من بیش از این به بررسی مشکل نمی پردازم، بلکه قصد دارم به راه حل آن و یافتن پاسخ این پرسشها که موسیقی چیست و چگونه باید به آن گوش دهیم و چگونه میتوان "کیفیت شنیدن" را تعریف کرد، فکر کنم.
ظاهرا عموم مردم نمیدانند که "هنر، در معنای کامل آن، نمیتواند به سرعت درک شود و برای حواس آموزش ندیده و غیر حساس امری بدیهی و آشکار به شمار نمی آید". هنر، در واقع نوعی چیدمان جدید از مناسبتها و مفاهیمی است که حواس انسان را به نوعی کاملا متفاوت از زندگی روزمره تحت تاثیر قرار میدهد و تجربه ای تازه در اختیار او میگذارد.
یک عکاس، یک واقعه معمولی را به شکلی غیر معمول ضبط میکند و با در قاب قرار دادن لحظه ای از زندگی روزمره، به اجزائ نامربوطی که میبیند، ارتباطی میبخشد که برای چشم بی تجربه قابل دیدن نبوده است.
نامتعارف بودن، یکی از موارد مشخصه هنر است، این جنبه ایست که موجب گسترده شدن روند عادی تفکر میشود و این گسترش و دست یافتن به دیدگاههای تازه است که منبع اصلی لذت بردن از هنر به شمار می آید. آنچه موجب تحریک سریع و دور از ظرافت حواس و احساسات شود، بدون اینکه در آن تفکر یا توجهی به کار رفته باشد یا چنین انتظاری از مخاطب وجود داشته باشد، قطعا هنر نخواهد بود. موضوع گفتگوی ما، هنر موسیقی است و آنچه موسیقی را از هنرهای دیگر متمایز میکند این است که موسیقی، انتزاعی ترین شکل هنر به شمار میرود و چیزی به جز خودش را بیان نمیکند. موسیقی بدون ساختار باطنی و درونگرایانه اش هیچ است و دسته بندی کردن آن کاری است که به ناچار انجام شده است و در تعریف ذات موسیقی بی تاثیر بوده است.
برای بیشتر موسیقی دانان، موسیقی دارای جنبه های قابل درکی است که در هنرهای تجسمی هم کاربرد دارند، مانند شکل، رنگ، بافت، بعد و حجم . موسیقی میتواند بدون هیچ تحریک خارجی، دیده/شنیده و لمس شود. بیشتر رهبران ارکستر میتوانند به نتها نگاه کنند و در ذهن خود یک اجرای ایده آل را با در نظر گرفتن تمام این مشخصات، مجسم کنند، بدون اینکه نگران شکل ظاهری سازها باشند. موسیقی، حتا در انتزاعی ترین شکل خود میتواند تداعی کننده رنگ و فرم باشد.
به نقل از سایت : http://www.harmonytalk.com
نوشته شده توسط Bill Hammel استاد دانشگاه موسیقی استرالیا ، ترجمه از سحر شهاب